معنی دراعه
6 بازدید
[ دُرْ را عَ / دُ را عَ ] (ع اِ) دراعة. نوعی از جامهٔ مشایخ، گویند آن فوطه باشد که بر دوش اندازند و فارسیان به تخفیف نیز خوانند. (از غیاث). جامه ای از پنبه و یا از پشم خشن که مرد و زن هر دو پوشند. (ناظم الاطباء). جامهٔ دراز که زاهدان و شیوخ پوشند. جبه. بالاپوش فراخ : یک روز به سرای حسنک شده بود [ بوسهل ] به روزگار وزارتش پیاده و به دراعه، پرده داری بر وی استخفاف کرده بود وی را بینداخته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۸). جبه ای داشت [ حسنک ] حبری رنگ با سیاه می زد خلق گونه و دراعه و ردایی سخت پاکیزه. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۰). دراعهٔ سپیدی پوشیدی. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۴). به چپ و راست شده ست از ره دین آنکه جهان بر دراعه اش به چپ و راست به زر است طراز. ناصرخسرو. مردی را دید دراعه بسته و بر خری سیاه نشسته. (حاشیهٔ احیاءالعلوم غزالی نسخهٔ خطی مرحوم دهخدا منقول در همین لغت نامه ذیل ترجمهٔ ابوعبداللََّه محمدبن حسن معروفی بلخی). لاجرم جبه و دراعهٔ من از عبائی و برد گشت این بار.مسعودسعد. نیکوروی و دراعه پوشیده و عصای در دست. (مجمل التواریخ و القصص). فاجران را قصبی بر سر و توزی در بر شاعران از پی دراعه نیابند سلب.سنائی. یک نشان از درد بر دراعه ماند دوستی دید و نشان بیرون فتاد.خاقانی. سجاده به هشت باغ بردیم دراعه بچار جوی شستیم.خاقانی. ز داود اگر دور درعی گذاشت محمد ز دراعه صد درع داشت.نظامی. دراعه درید و درع می دوخت زنجیر برید و بند می سوخت.نظامی. به دراعه ای درگریزد تنش که آن درع باشد نه پیراهنش.نظامی. به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش. سعدی. ناکس است آنکه به دراعه و دستار کس است دزد دزد است وگر جامهٔ قاضی دارد. سعدی. از سبزه و آب گشته موجود دراعهٔ خضر و درع داود. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان آوی). تدرع؛ دراعه پوشانیدن. (دهار). جمازة؛ دراعه از صوف که آستینهای آن تنگ باشد. || جبه ای مر سپاهیان را. || جوشن. || چارآئینه. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دراعه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عه» برای سرودن شعر