معنی دراز کردن

معنی دراز کردن

7 بازدید
[ دِ کَ دَ ] (مص مرکب) امتداد دادن. ممتد کردن. طویل ساختن. (ناظم الاطباء). طول دادن. (یادداشت مرحوم دهخدا). بسمت بالا کشیدن. ارتفاع دادن. إطالة. (دهار). إطوال. (تاج المصادر بیهقی). تَطویل. (دهار). خرط؛ دراز کردن آهن را چون عمود. (از منتهی الارب). - دراز کردن دست؛ آنرا بسمت بالا بردن. آنرا بسمت آسمان گشودن: شَبح؛ دراز کردن دست را در دعا. (از منتهی الارب). || بسمت پایین گستراندن. امتداد دادن بسمت پایین چون از بالا بدان نگرند: تذییل؛ دامن دراز کردن. (دهار). || منبسط کردن. گستردن. (از ناظم الاطباء). پهن کردن چیزی را. بطور افقی گستردن چیزی را طولی افقی دادن چیزی را. تَمدید. جَلخ. مَدّ. مَطّ. نَطنطة. (منتهی الارب). إسالة؛ دراز کردن نوک و تیزی پیکان. اَنشظاظ؛ دراز کردن شتر دم خود را. سَملَکَة؛ دراز کردن لقمه را. (از منتهی الارب). مُشَرجَع و مُمَحَّل؛ درازکرده شده. (منتهی الارب). - امثال: پا را به اندازهٔ گلیم دراز کن. پا به اندازهٔ گلیم دراز باید کرد. پایت را به اندازهٔ گلیمت دراز کن. (امثال و حکم): مکن ترک تازی بکن ترک آز بقدر گلیمت بکن پا دراز.؟ (امثال و حکم). - دراز کردن چیزی را بر کسی؛ بسوی او آوردن. بسمت وی متوجه ساختن : بگفت این و آنگه یل کینه ساز سر نیزه را کرد بر وی دراز. فردوسی (ملحقات شاهنامه). نوآموز را ریسمان کن دراز نه بگسل که دیگر نبینیش باز.سعدی. - دراز کردن دست به چیزی یا بر چیزی؛ قصد گرفتن آنرا کردن. دست بردن بدان. اِستداء. سَد. (از منتهی الارب): بدین نامه چون دست کردم دراز بنام شهنشاه گردن فراز.فردوسی. کند خواجه بر بستر جانگداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز.سعدی. - || دست انداختن بر آن. کنایه از تجاوز به مال دیگری. دست درازی کردن : باد تخت و ملک در سر برادر شده بود و دست به خزانه درازکرده و دادن گرفته. (تاریخ بیهقی). پس ادریس گفت: روا نبود که دست به مال دیگران دراز کنی. (قصص الانبیاء ص ۳۱). دست اسراف به مال پدر دراز کردند. (کلیله و دمنه). که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود. (گلستان). زانگه که عشق دست تطاول دراز کرد معلوم شد که عقل ندارد کفایتی.سعدی. - دراز کردن دست پیش کسی؛ از او درخواست مال کردن. از او طلب مساعدت کردن : از برای جوی سیم دست پیش هر لئیم دراز می کنی. (گلستان سعدی). هم اینجا کنم دست خواهش دراز که دانم نگردم تهیدست باز.سعدی. چو کوتاه شد دستش از عز و ناز کند دست خواهش به درها دراز.سعدی. دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش. صائب. - دراز کردن زبان بر کسی یا در کسی؛ بد او گفتن. بد بدو گفتن : بددینان ظالم، زبان در ائمهٔ دین دراز کردند. (تاریخ سیستان). فخرالدوله برادر پناخسرو آنگاه که بگریخت به نشابور آمد صاحب زبان بر وی دراز کرد و بنامه ها وی را نکوهید و عاقش خواند. (نوروزنامه). گر سفیهی زبان دراز کند که فلانی به فسق ممتاز است.سعدی. - دراز کردن زبان به غیبت؛ غیبت کسی را کردن : زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت دانندهٔ سرفراز.سعدی. - دراز کردن زبان تعرض؛ اعتراض کردن: زبان تعرض دراز کرد. (گلستان سعدی). - دست به جود و کرم دراز کردن؛ قصد دادن آن کردن. بذل و بخشش کردن : که دستی به جود و کرم کن دراز. سعدی. - دست کرده دراز؛ تسلطیافته. غلبه یافته : چو آید سرانجام پیروز باز ابر دشمنان دست کرده دراز.فردوسی. || خوابانیدن به درازا. به درازا خوابانیدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - امثال: حکیم باشی را دراز کنید. رجوع به حکیم باشی در همین لغت نامه و به امثال و حکم دهخدا شود. || مجازاً، شکنجه کردن. به فلک بستن. || تأخیر کردن. درنگی نمودن. (ناظم الاطباء): چند دراز باید کرد سخت زود آید که صدر وزارت مشتاق است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۵). تَطریب؛ دراز کردن آواز. دراز کردن قراءت. (از منتهی الارب). - دراز کردن آز؛ افزون ساختن آن : مکن امید دور و آز دراز گردش چرخ بین چه کرمندست.خسروی. - دراز کردن سخن؛ طولانی ساختن آن. طویل کردن آن. إطناب. (منتهی الارب): و غرض اینجا نه دراز کردن سخن است. (نوروزنامه). به خنده گفت که سعدی سخن دراز مکن میان تهی و فراوان سخن چو طنبوری. سعدی. سخن دراز مکن سعدیا و کوته کن چو روزگار به پیرانه سر زر عنایی.سعدی. - دراز کردن قصه؛ طولانی ساختن موضوعی. طول دادن سخنی : من این غرض نتوانم شناخت نیک ولی دراز کردن قصه بهر سخن بچه کار.فرخی. اما چون شرط اندر جمع کردن این کتاب اختصار بود قصه دراز نکردیم. (تاریخ سیستان). گرد بازار بگرد اینک و احوال ببین چو تو خود می نگری من نکنم قصه دراز. ناصرخسرو. گفتم اگر لبت مزم می خورم و شکر گزم گفت اگر خوری برم قصه دراز می کنی. سعدی. - دراز کردن کار؛ مفصل کردن آن. گستردن آن. طولانی ساختن آن. دشوار ساختن آن : یک زمان کارست بگزار و بتاز کار کوته را مکن بر خود دراز.مولوی. مطاولة؛ دراز کردن کار بر کسی. (دهار).

کلمات هم‌قافیه با «دراز کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید