معنی درازنای
6 بازدید
[ دِ ] (اِ مرکب) درازنا. محل درازی. (از برهان) (از جهانگیری) (از آنندراج). مستطیل. (ناظم الاطباء). || درازا. طول. (یادداشت مرحوم دهخدا). درازی. مقابل پهنا و عرض : در همدان نامه می آورد که همدان قدیماً بزرگ بوده است، چنانکه سه فرسنگ درازنای آن بوده است. (مجمل التواریخ). || طول زمانی : درازنای شب از چشم دردمندان پرس نه هرچه پیش تو سهلست سهل پنداری.سعدی. تو چه غم خوری که دوری ز وصال یار ای دل که شبی ندیده باشی به درازنای سالی. سعدی. درازنای زمان را بطول بشکافد بلارک تو اگر بر سر زمان آید. قاضی نور اصفهانی (از جهانگیری). - درازنای داشتن؛ به درازا کشیدن. به تفصیل انجامیدن جمله بشرح، چنانکه در شهنامه نوشته است، بازگفت و اینجا نوشتن درازنای دارد. (اسکندرنامه نسخهٔ سعید نفیسی).
کلمات همقافیه با «درازنای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر