معنی درازموی
6 بازدید
[ دِ ] (ص مرکب) صاحب موی دراز. (یادداشت مرحوم دهخدا). آنکه مویی دراز دارد. مردی بود... فراخ پیشانی و نیکومحاسن و درازموی و درازپشت... (مجمل التواریخ و القصص). أَزَبّ. أشعر. عافی: اِغدیدان؛ درازموی شدن. شَعَر و شَعرانی؛ مرد دراز و بسیار موی اندام. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «درازموی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر