معنی درآویخته
5 بازدید
[ دَ تَ / تِ ] (ن مف مرکب) آویخته. آویزان. معلق : ماری دید در گردن همای پیچیده و سرش درآویخته. (نوروزنامه). تو گفتی خردهٔ مینا بر خاکش ریخته است و عقد ثریا از تاکش درآویخته. (گلستان). تَکعنش؛ درآویخته شدن پرندهٔ دام. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «درآویخته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر