معنی در
15 بازدید
[ دَرر ] (اِخ) آبگیریست در دیار بنی سلیم. آب آن در تمام بهارگاه بماند. (معجم البلدان). پارگینی است به دیار بنی سلیم. (منتهی الارب).[ دَرر ] (ع اِ) خون. || شیر. || بسیاری شیر. || غنیمت. || خوبی. نیکویی. (منتهی الارب). نیکی. خیر. کارنیکو. (آنندراج). و از اینجا گویند: للََّه درک؛ یعنی خدای راست خوبی و نیکویی تو، نیکیت فزون، خدایت نیکی دهاد. و للََّه دره، ای عمله و خیره؛ خدای راست خیر و نیکوی او. و کذا در مدح: للََّه درک من رجل. و در ذم: لا در دره؛ ای لا کثر خیره. و نیز للََّه درکم؛ خیر باد شما را. و نیز گویند للََّه در قائل؛ نیک باد گوینده را. خدا گوینده را نیکی دهاد: هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل هر کس شنید گفت اللََّه در قائل.حافظ.[ دَرر ] (ع مص) بسیار شیر دادن ناقه. (منتهی الارب). شیر فروگذاشتن. (تاج المصادر) (زوزنی). || بسیار شدن و درهم پیچیدن گیاه. (منتهی الارب). || ریزان کردن آسمان باران را. (منتهی الارب). باریدن باران. باران فروگذاشتن. (تاج المصادر) (زوزنی). || فروآمدن باران. (تاج المصادر) (زوزنی) || روان و گرم گردیدن بازار. || نرم شدن چیزی. || بسیار شدن باج. || به شدن روی کسی بعد بیماری و نیک گردیدن. (از منتهی الارب).[ دُ ] (اِخ) دهی است از دهستان عربستان شهرستان گلپایگان در ۴۸هزارگزی جنوب خاوری گلپایگان کنار راه مالرو تکین به مادرشاه. جلگه و معتدل و دارای ۸۶۰ تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آنجا غلات و لبنیات شغل اهالی زراعت و گله داری صنایع دستی زنان فرش بافی و راه آن مالروست معادن گچ و قیر دارد و مردم آن تابستان به ییلاق میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).[ دُرر ] (ع اِ) جِ درة. مرواریدهای درشت. مرواریدهای بزرگ و واحد آن درة است و جمع آن دُرَّر و دُرّات. (از مهذب الاسماء). مرواری. لؤلؤ که مروارید درشت است مقابل مرجان که خاک مرواریدست. و اللؤلؤ جنس یشتمل علی نوعیه من الدرالکبار و المرجان الصغار کما قال ابوعبیدة به ان الدر کبار الحب و المرجان صغاره و اللؤلؤ یجمعهما. (الجماهر بیرونی). دمشقی گوید مروارید درشت تر از لؤلؤ و وزن آن یک مثقال یا یک مثقال و نیم افتد (!). (نخبةالدهر دمشقی ص ۷۸). صاحب غیاث اللغات و به تبع او آنندراج گوید فارسیان بر مطلق مروارید اطلاق کنند و در لغت عرب دُرَّة مروارید کلان را گویند. (آنندراج) (غیاث). و نیز رجوع به النقود العربیة (ص ۲۸) شود: از آن هر که پیری بدو نام داشت پر از دُر زرین یکی جام داشت.فردوسی. ز دیبا و دینار و در و گهر ز اسب و سلیح و کلاه و کمر.فردوسی. غلام و پرستنده از هر دری ز دُر و ز یاقوت و هر گوهری.فردوسی. به رخساره چون روز و گیسو چو شب همی در ببارید گفتی ز لب.فردوسی. یاقوت وار لاله بر برگ لاله ژاله کرده بدو حواله غواص در دریا.کسایی. نه هم قیمت در باشد بلور نه همرنگ گلنار باشد پژند.عسجدی. از آن قبل را کردند هار مروارید که دُر ضایع بودی اگر نبودی هار.زینبی. بجای نعل نو مه بسته بر پای بجای در پروین بفته در بش.اسدی. بدست آوریده، خردمند سنگ بنایافته در ندهد ز چنگ.اسدی. نه درخورد درست گل، پس تو زین تن بپرهیز ازیرا که در ثمینی.ناصرخسرو. من آنم که در پای خوکان نریزم مراین قیمتی لفظ در دری را.ناصرخسرو. قصه کوته بهست از تطویل کان نیاورد در و دریا سیم.بوحنیفهٔ اسکافی. سر کشتی آرزوت ببر قعر دریاست جای طالب در.سنائی. لطف ز لفظ تو زاید چنانکه در ز صدف شرف ز ذات تو خیزد چنانکه زر ز تراب. ادیب صابر. ای در یتیم چون یتیمان افتاده بر آستان مادر.خاقانی. چرخ چرا به خاک زد گوهر شبچراغ من کافه گوهران کنم در ثنای شاه را.خاقانی. غواص گر اندیشه کند کام نهنگ هرگز نکند در گرانمایه بچنگ.سعدی. - در ثمین؛ مروارید گرانبها. - دُر خوشاب؛ مروارید آبدار. مروارید خوش آب ورنگ : به باغ و راغ مگر باد و ابر دادستند به توده عنبر ناب و به رشته دُر خوشاب. عنصری. - دردانه؛ دانهٔ دُر. - || فرزند عزیز. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود. - در شاهوار (شهوار)؛ مروارید گران قدر و ممتاز. مروارید مخصوص و لایق شاه. - در غلطان؛ مروارید غلطان. - در مفصل؛ مرواریدهای ازهم جدا. (ناظم الاطباء). - در مکنون؛ مروارید قیمتی و خوشاب. - در مودار؛ نوعی از در که رگی نازک به رنگ دیگر در آن است و این قسم مرغوبتر است. - در ناب؛ مروارید اعلی. - در ناسفته؛ مروارید سوراخ نکرده و به رشته نکشیده. - || مجازاً، دوشیزه. دختر باکره. دختر نابسوده. - در نجف؛ رجوع به ترکیب ذیل معنی دیگر کلمهٔ در (نوعی سنگ) شود. - دُر نظیم؛ مروارید برشته کشیده : ملکا خسروا خداوندا یک سخن گویمت چو در نظیم. بوحنیفهٔ اسکافی. - در یکتا؛ مروارید کمیاب و بی بها. - در یکدانه؛ مروارید کمیاب و بی بها. - در یتیم؛ مروارید کمیاب و بی بها: بفزوده ست بر من خطر و قیمت سیم تا بناگوش ترا دیده ام ای در یتیم.فرخی. بر بناگوش تو ای پاکتر از در یتیم سنبل تازه همی بردمد از صفحهٔ سیم. فرخی. دی بر رستهٔ صرافان بر، من بر در تیم کودکی دیدم پاکیزه تر از در یتیم.مسعودی. به یتیمی و دوروییت همی طعنه زنند نه گل است آنکه دوروی و نه درست آنکه یتیم. ابوحنیفهٔ اسکافی. - || بمناسبت گرانقدری و عزیزی و دردانگی، دختر یا دختر یکدانه : دری یتیم از بحر جلال ناصرالدین از بهر پسر خویش ابونصر حاصل کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - در یتیمه؛ دختر دردانه و منحصر: از ثقات حضرت سلطان جمعی از جهت نقل آن در یتیمه برفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۵). - مثل دُر؛ سخت درخشان و گرانقدر. - در به دریا بردن؛ نظیر زیره به کرمان بردن. بمعنی کار کم ارزش و بیفایده کردن : سر خجالتم از پیش برنمی آید که در چگونه به دریا برند و لعل به کان. سعدی. || مجازاً، قطره و دانهٔ باران : ابر فروردین هر روز همی بارد دُر وان همی گردد گوهر به دل خاک اندر. فرخی. || مجازاً، دختر یا دختر منحصر و یکدانه : سلطان در صحبت دُر صدف ملک و یاقوت شرف سلطان مالی روان کرد که به هیچ جهدی در مجموع کتاب و معلوم افهام حساب نگنجیده بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۷۷). رجوع به معنی دوم ترکیب در یتیم شود. || سنگی است سفید و شفاف که از دجله و فرات خیزد و از آن نگین انگشتری کنند. و درةالنجف نیز گویند. - در نجف؛ درةالنجف. - || مراد از این ترکیب در شاهد ذیل بخوبی دریافته نیست که از آن همان سنگ مذکور در فوق مرادست یا اشاره به چیزی دیگر دارد: پر آبله شد چو خوشه هرچند کفم یکدانه نشد حاصل از این نه صدفم باطن همه ناکامی و ظاهر همه کام لب تشنه وسیراب چو در نجفم. علی رضا تجلی (از آنندراج). || در تداول گروهی از فارسی زبانان گاه این کلمه بجای کریستال یعنی بلور تراش خورده بکار رود بمناسبت معنی سنگ سفید و شفاف که تلؤلؤ الماس را دارد، چنانکه آویزهای جار را در اصطلاح «در» گویند.[ دَ ] (حرف اضافه) ظرفیت را رساند خواه ظرفیت مکانی و خواه زمانی، و آن یا حسی و واقعی است و یا فرضی و عقلی. کلمهٔ ارتباطست به معنی درون، میان، در میان، فی و مابین. (ناظم الاطباء). به معنی فی عربی است. (از آنندراج). به معنی جوف است و درون چون در خانه، در شهر و غیره. میان. میانه. تو. جوف. فی. اندرون. بین. داخل. مقابل بیرون. مقابل خارج. اندر. درون. (جهانگیری). مرحوم بهار در سبک شناسی آرد: «در» مخفف «اندر» (در پهلوی «انتر») است و بعدها لفظ اخیر کوتاه شده است، چنانکه تا اواسط عصر سامانی در نثر، لفظ «در» دیده نمی شود و همه جا در نسخه هائی که کمتر دست خورده است «اندر» آمده و «در» در عهد غزنویان پیدا آمده و «اندر» از قرن ششم ببعد کم کم رخت بربسته و امروز بکلی از میان رفته است : بسا که مست در این خانه بودم و شادان چنانکه جاه من افزون بد از امیر و ملوک. رودکی. گه بر آن کندز بلندنشین گه در این بوستان چشم گشای.رودکی. در او بخشش و داد آمد پدید ببخشید داننده را چون سزید.فردوسی. دگر نیز پرمایه به آفرید تو گویی مرا در جهان خود ندید.فردوسی. سنانهای الماس در تیره گرد ستاره ست گفتی شب لاجورد.فردوسی. نیارد زدن کس بدو باد سرد چه در باغ باشد چه اندر نبرد.فردوسی. جز از داد و خوبی مکن در جهان چه در آشکارا چه اندر نهان.فردوسی. خاری که به من درخلد اندر سفر هند به چون به حضر در کف من دستهٔ شب بوی. فرخی. پوشیده او را در سرای پرده بردند به خرگاه و بر تخت خوابانیدند. (تاریخ بیهقی). این خواجه در کار آمد و تیغ انتقام بخواهد کشید. (تاریخ بیهقی). در راه، ابوالفتح بستی را دیدم خلقانی پوشیده. (تاریخ بیهقی). آن معتمد... پس بمدتی دراز بشتاب بیامد و چیزی در گوش امیر بگفت. (تاریخ بیهقی). چو گنجیست در خوبترپیکری در او ایزدی گوهر از هر دری.اسدی. ز گوهر یکی تخت در پیشگاه بتی بر وی از زر و پیکر چو ماه.اسدی. آنگاه که رو به هزیمت نهادند، بنی اسرائیل تیغ در ایشان نهادند. (قصص الانبیا ص ۱۳۱). و با وجود نهنگ از راه تهتک در کشتی می نشستند. (جهانگشای جوینی). در این مملکت گر بگردی بسی پریشانتر از ما نیابی کسی.سعدی. دولت جاوید به طاعت دراست سود مسافر به بضاعت دراست.سعدی. نکوکاران در آسایشند و بدکاران در رنج. سعدی. بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود.حافظ. || همراه. ضمن. با. مع. (ناظم الاطباء): خواجه علی میکائیل خلعتی فاخر پوشید، چنانکه در این خلعت مهد بود و ساخت زر و غاشیه. (تاریخ بیهقی). || گاه در همان معنی درون و مترادفات آن زائد یا برای تأکید آید. مرحوم بهار نویسد: در حالت قید و ظرف پیش از اسامی و پس از آن در، آید و پس از اسمی که به باء ظرفیه مبدو باشد من باب تأکید تا قرن هفتم هجری در، می آمده است و گاه نیز بدنبال اسمی در، می آید که به «در» یا «بر» یا «میان» و جز آنها مبدو باشد: جعدی سیاه دارد کز گشنی پنهان شود بدو در سرخاره.رودکی. دقیقی چار خصلت برگزیده ست به گیتی در ز خوبیها و زشتی.دقیقی. شود نامتان در جهان در بزرگ بمیرد همه لشکر شیر و گرگ.فردوسی. ببالا چو سرو و بدیدار ماه نشایست کردن بدو در نگاه.فردوسی. کسی کو بود پهلوان جهان میان سپه در، نماند نهان.فردوسی. بدان خیمه ها در، ندیدند کس جز از ویژه بهرام و یارانش بس.فردوسی. بماندستم دلتنگ به خانه در چون سنگ ز سرما شده چون نیل سر و روی پرآژنگ. حکاک. به هر تلی بر از کشته گروهی به هر غفچی در از فرخسته پنجاه.عنصری. پادشاهی که به رومش در صاحب خبران پیش او صف سماطین زده زرین کمران. منوچهری. صحراش باغ و نهر بزیرش در بر تختهاش تکیه گه حوا.ناصرخسرو. نیست هوی را به دلم در مقر نیست مرا نیز بگردش مجال.ناصرخسرو. مرغیست بدریا در گوید که دو گیرم دل بر دو گمان چون سفری بر سر دو راه. ناصرخسرو. منصور سعید آنکه در هنر از مادر دانش چو او نزاد.مسعودسعد. و او را سی ودو پسر بودند که بر حرب ارجاسف در کشته شدند. (مجمل التواریخ و القصص). چند گویی که کس به ده در نیست آنکه کس نیست مختصر مائیم.خاقانی. لیکن چو آب روی خضر از مسافریست عزم مسافران به سفر در نکوترست.خاقانی. به دریا در منافع بیشمارست وگر خواهی سلامت بر کنارست.سعدی. - در آب انداختن؛ غرق کردن. - || نیست و نابود کردن : زینهار از آب شمشیرت که شیران را از آن تفته لب کردی و گردان را در آب انداختی. حافظ. - در آب راندن؛ به آب راندن. فریب دادن : نمودی چهره در آئینه تا سوزی دل زاهد بدلسوزی چرا در آب می رانی مسلمان را. خواجه آصفی. خربنده ای تو ای فلک و من خرم ولی نی آن چنان خری که تو در آب رانیم. طالب آملی. - در آب ریختن؛ غرق کردن : آن فروغ آفتاب دین که ارباب ستم ریخته از آتش شمشیر او دفتر در آب.اثر. - در آب سیه سر فروبردن؛ کنایه از پنهان شدن و بی نام و نشان گردیدن و مخفی شدن و محو گشتن چیزی باشد. - || فکر و تأمل کردن در عبارتی دقیق به حدت طبع و تیزی فهم. - در آب عرق افتادن؛ خجلت بسیار کشیدن. (غیاث). - در آب فروشدن؛ نابود شدن و معدوم گردیدن. (برهان): زهی حیدردلی کز روی مردی به آب اندر فروشد نام رستم. خواجه عمید لویکی. چه ذوقی چشم تر از گریه های تلخ خود دارد فریب خندهٔ شیرین دهانی راند در آبش. ظهوری. - در آبگینه نقش پری دیدن؛ کنایه است از دیدن شراب در پیاله یا عکس جمال ساقی در آن. (آنندراج). - در آب و آتش افکندن؛ به محنت و تاب مبتلی کردن : در آب و آتشم از اشک و آه افکند بیرحمی که در طفلی نگه می داشتم از آتش و آبش. مخلص کاشی. - در آب و آتش بودن؛ به محنت و تاب مبتلی شدن. (آنندراج). به محنت و مشقت مبتلی بودن. (غیاث). - در آب و عرق افتادن؛ خجالت بسیار کشیدن. (آنندراج): در آب و عرق بسکه فتاد از قد شوخت فواره شد آن شمع که در انجمن تست.تأثیر. - در آتش افکندن؛ اصلاء. (ترجمان القرآن) (تاج المصادر). - || کنایه از قرین فکر و اندیشه داشتن : آسمان شب در آتشم افکند که دم صبح از دخان منست.ثنائی. - در آتش انداختن و در آتش درآوردن؛ صلی. تصلیة. (ترجمان القرآن). - در آتش و آب بودن؛ در رنج بودن. بیقرار و بیتاب بودن : چنان در آتش و آبست شمع از غم هجران که جان سپاری پروانه درشمار نیاید.وحید. - در آن سخن است؛ این کلام مثل «فیه نظر» و «فیه شی ء» و «فیه بحث» است. در عربی، بمعنی در آن شک و تأمل است : عقیق را که به او نامداری یمن است شبیه لعل تو گفتم ولی در آن سخن است. خان آرزو. ترکیبات مصدری نیز با «در» داریم، چون: درآویختن، درافراشتن، درافروختن، درافکندن، دررسیدن، درنشاندن و غیره که هر یک در ردیف خود خواهد آمد. || گاهی حذف شود و گاه محذوف نیز می آید. (از آنندراج): جز از رفتن آنجا ندیدند روی برفتن نهادند ناکام روی همه راه غمگین و دیده پرآب زبان پر ز نفرین افراسیاب.فردوسی. از آن به که زیور بود پای او (یعنی در پای او). نظامی (از آنندراج). || گاه پس از اسم یا صفت آمده است : گه ببینی خواب در خود را دو نیم تو درستی چون بخیزی نی سقیم.مولوی. (بجای: در خواب). این بگفت و گریه در شد هایهای تا دل داود بیرون شد ز جای.مولوی. (بجای: در گریه). || گاه به معنی «را» که علم مفعولیت است، آید. (آنندراج): ز تو آیتی در من آموختن ز من دیو را دیده بر دوختن.نظامی. || گاه به معنی «بر» آید و «به». (ناظم الاطباء): انگشتری در انگشت کردن؛ ... به انگشت کردن : داد در دست او مرندهٔ آب خورد آب از مرنده او بشتاب.منجیک. بوقت کارزار خصم و دور نام و ننگ تو فلک در گردن آویزد شقا و نیم لنگ تو. فرخی. مکن ای ترک مکن قدر چنین روز بدان چون شد این روز در این روز رسیدن نتوان. فرخی. بادی پیدا آید و آن را در حرکت آرد. (کلیله و دمنه). خانه بپرداخت و هراسان و بی آرام در گوشه ای گریخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۶). - درشتاب؛ بشتاب : طلایه فرستاد هم درشتاب زمانی گران کرد مژگان بخواب.اسدی. || گرفتار. دچار. مبتلی : همیشه در فزع از وی سپاهیان ملوک چنان کجا به نواحی عقاب بر خرچال. زینبی. || گاه قرب و مصاحبت را رساند: دل به تو داده ست نشانی مرا در تو رسم گر برسانی مرا. امیرخسرو دهلوی. || قرینِ. درونِ. - در شگفت؛ در شگفتی؛ قرین شگفت و شگفتی : درفش تهمتن به بر درگرفت بماندند گردان ازو در شگفت.فردوسی. چو خسرو نگه کرد و نامه بخواند از آن خواسته در شگفتی بماند.فردوسی. - در گمان؛ قرین ظن : از این خواهش من مشو در گمان مدان خویشتن برتر از آسمان.فردوسی. || گاه اتصال و کثرت را رساند. پیِ. دنبال. بجای اتصال و التصاق هم استعمال شود و هرگاه دو لفظ مکرر که در معنی آن مقداری ملحوظ باشد و لفظ «در» در آن درآید، معنی کثرت و بسیاری ملحوظ باشد و گویا معنی ضرب که عمل اهل حساب است، در آن ملحوظ باشد. (آنندراج): پشت در پشت مالکیت. صحرا در صحرا لشکر. دشت در دشت افواج : زمان در زمان گنج پرداختم از آن جمله سر جمله ای ساختم شتر در شتر بود فرسنگها ز زرین و سیمین و از رنگها.فردوسی. یکی لشکری کوه تا کوه مرد سپر در سپر ساخته سرخ و زرد.فردوسی. چنانک حکایت کنند گزی در گزی به یک دینار سرخ برآمده است. (مجمل التواریخ و القصص). گرت نزهت همی باید به صحرای قناعت شو که آنجا باغ در باغ است و خوان در خوان و با در با. سنائی. به ساده زنخ میل داری و داری گزی در گزی ریش و سبلت نهاده.سوزنی. سنان در سنان رسته چون نوک خار سپر در سپر بسته چون لاله زار.نظامی. ز صحرای چین تا به دریای جند زمین در زمین بود زیر پرند.نظامی. || سویِ. بسویِ. الی : سلیمان یکی تیز تیز در وی نگریست. (تاریخ برامکه). تا نمازی نشود دیدهٔ من بنده ز اشک عشق دستور نبخشد که کنم در تو نگاه. اثیرالدین اخسیکتی. نگه کرد رنجیده در من فقیه نظر کردن عاقل اندر سفیه.سعدی. - در کسی گریختن؛ به سوی او رفتن : غیر از تو ملاذ و ملجأم نیست هم در تو گریزم ار گریزم.سعدی. || پیش. نزد. عند. نزدیک. (ناظم الاطباء): ز بس زنگی کشته بر خاک راه زمین گشته در آسمان روسیاه.نظامی. || روبروی. || زیر و تحت. اندر: همه در فرمان اویند. || بدرازی. طولا. این قدر. || بقدر. || تا. (ناظم الاطباء). الی. (آنندراج). || خلاف و ضد. || پس. بعد. || بالایِ. بر. روی. فراز. فوق. علی. (ناظم الاطباء): فرمود تا آن صلهٔ گران را در پیل نهادند و به خانهٔ علوی بردند. (تاریخ بیهقی). || به. - در انگشت آوردن؛ کنایه از حساب کردن باشد. (برهان) (انجمن آرا). کنایه از شمردن چیزها به انگشت برای آسان شدن حساب، و می تواند که عبارت از حساب عقد انامل باشد. (آنندراج): جواهر نه چندانکه او را دبیر بیارد در انگشت یا در ضمیر.نظامی. - || نوشتن و در قید قلم آوردن مجازست. (آنندراج). - در انگشت بودن؛ در قبض و تصرف بودن : بود در ده انگشت تو صد هنر که حیران شود دیدهٔ کارگر. ملاطغرا (خطاب به سنائی). بهار انگشت کش شد در نکوئی در انگشتم دوصد چون اوست گویی.نظامی. - در انگشت کردن؛ گرد انگشت درآوردن. بر انگشت محیط ساختن : تا خاتم اقبال در انگشت تو کردند بر خصم تو شد گیتی چون حلقهٔ خاتم. امیرمعزی. || بر: و صوفی سخت درشت در وی پوشانیدند. (تاریخ بیهقی). آنگاه تبع در خزانه را باز کرد و هرچه دیبای رومی بود در کعبه پوشانید. (قصص الانبیاء ص ۱۸۵) : قطران در شتر مالیدن؛ بر او مالیدن. || از: نشست از بر اسب سالارنیو پیاده همی رفت در پیش، گیو.فردوسی. ای عزم تو بادی که در متانت بنیاد چو کوه استوار دارد.مسعودسعد. || ضرب به. ضرب اندر. مضروب فی: پنج در پنج؛ پنج ضرب در پنج. صد در صد؛ صد ضرب اندر صد. || راجع به. در خصوصِ : تدبیری دیگر ساختند در برانداختن خوارزمشاه. (تاریخ بیهقی). اسکندر حیلتی ساخت در کشتن فور. (تاریخ بیهقی). گویی این دو بیت در او گفته اند: اتته الوزارة منقادة... (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۳۷۵). جالینوس را رسائلی است... در شناختن هر کسی خویش را. (تاریخ بیهقی). - در چیزی سخن گفتن؛ راجع به چیزی سخن گفتن : در این راه خواجه بوسهل حمدوی می نشست به نیم ترک دیوان و در معاملت سخن می گفت. (تاریخ بیهقی). - || برای. بمنظور. بقصد. بهر. از برای. (ناظم الاطباء): در راه که می راندیم شکایتی نکرد آلتونتاش، اما در نصیحت امیر سخنی چند بگفت که شفقتی تمام دارد. (تاریخ بیهقی). در هوای من بسیار خواری دیده است و به هیچ حال او را دست خواجه نخواهم داد. (تاریخ بیهقی). در هوای ملک تو پر بفکند اینچنین کت حسن بر در می زند.انوری. || نسبت به : و این گروه در خدای تعالی عاصی شدند. (ترجمهٔ طبری بلعمی). و تا در خدای عاصی نشود با سایهٔ خدای عصیان نکند. (تاریخ سیستان). تا عاصی گشت در هرمزد و با سپاه به ری آمد. (مجمل التواریخ و القصص). || بحق. ببارهٔ: کلبی گفت: این آیه در جهودان و ترسایان آمد. (تفسیر ابوالفتوح رازی). || بتاریخ. فی. به...: در سال ۱۲۵۲ در پانزدهم شهریور ماه... || هنگام. (ظرف زمان): پس پشت ایشان یلان سینه بود سپاهی که در جنگ دیرینه بود.فردوسی. اگر بر سر مرد زد در نبرد سر و قامتش با زمین پخج کرد.عنصری. نصر احمد گفت... به مغلظه سوگند خورم که هرچه در خشم فرمان دهم تا روز آن را امضا نکنند. (تاریخ بیهقی). - در سه روز؛ ظرف مدت سه روز: بخانه بازرفت و سوی وی در سه روز قریب پنجاه شصت پیغام برفت. (تاریخ بیهقی). - در شب؛ به هنگام شب. شب هنگام : این گرگ پیر جنگ پیشین روز بدیده بود و حال ضعف خداوندش. در شب کس فرستاده بود نزد کدخدای علی تگین. (تاریخ بیهقی). آن مرد کافی دانای بکار آمده پیش تا مرگ خوارزمشاه آشکارا شد با علی تگین در شب صلحی بکرد. (تاریخ بیهقی). تا یک روز به هرات بودیم مهمی بزرگ در شب افتاد. (تاریخ بیهقی). - در عمر؛ طی عمر. ظرف مدت عمر: همگان اقرار کردند که در عمر خویش از چنین جلادت در کس یاد ندارند. (تاریخ بیهقی). - در هفته؛ ظرف مدت هفته : در پیش بت بترسید و بدانست که اگر بجانب وی قصدی باشد در هفته برافتد. (تاریخ بیهقی). ما در این هفته از اینجا حرکت خواهیم کرد. (تاریخ بیهقی). || برای فور و استعجال است. در پاره ای ترکیبات افادهٔ فوریت کند: - درحال؛ بیدرنگ : شنودم که... برادر ما... را اولیای حشم درحال... و بر تخت نشاندند. (تاریخ بیهقی). درحال آنچه گفتنی بود، بگفتم و دل وی را خوش کردم. (تاریخ بیهقی). - دردم؛ درزمان. فوراً. بیدرنگ. - در روز؛ همان روز: چون جواب بر این جمله یافتیم مقرر گشت که... بر راه راست بنایستد و در روز از سپاهان حرکت کردیم. (تاریخ بیهقی). - درزمان؛ علی الفور. فوراً. بیدرنگ. فی الفور. درساعت. دروقت : ز گفتار او شاه شد بدگمان روانش پراندیشه شد درزمان.فردوسی. شهنشاه فرمود تا در زمان بشد نزد او نامداری دمان.فردوسی. شنید این سخن ساوه شد بدگمان فرستاده را جست هم درزمان.فردوسی. بیامد خداوند رز درزمان بدین مرد گفت ای بد بدنهان.فردوسی. اگر شاه فرمان دهد درزمان بیارم برش آن ستوده جوان.فردوسی. گر بجنبد درزمانش گیر گوش بر زمین زن تا که گردد لوش لوش.عیوقی. درزمان سوی تو فرستادی رخش با زین خسروی وستام.فرخی. زدم بانگ و آگه شدند آن زمان نهادند سر سوی او درزمان. شمسی (یوسف و زلیخا). بپا برخاست رخساری پر از گرد وز آنجا درزمان آهنگ ره کرد.نظامی. شهنشاه برخاست هم درزمان عنان تاب گشت از بر همدمان.نظامی. چو مستی عاشقی را تنگتر کرد صبوری درزمان آهنگ در کرد.نظامی. پس طلب کردند او را درزمان اقچه ها دادند و گفتند ای فلان.مولوی. جان بدهند درزمان زنده شوند عاشقان گر بکشی و بعد از آن بر سر کشته بگذری. سعدی. رباخواری از نردبانی فتاد شنیدم که هم درزمان جان بداد.سعدی. در زمان از بخارا به طرف نسف متوجه شدم. (انیس الطالبین بخاری ص ۱۳۹). - درساعت بیدرنگ. فوراً. دردم : از اسب فرودآمد درساعت اسب بیفتاد و بمرد و بگسسته بود اندر آن راندن. (ترجمهٔ طبری بلعمی). مجمز دررسید با نامه... بکتگین آن را درساعت بالا فرستاد. (تاریخ بیهقی). درساعت فرمود تا گچگران را بخواندند. (تاریخ بیهقی). حاجب نوبتی را آگاه کردند درساعت نزدیک من آمد. (تاریخ بیهقی). - دروقت؛ بیدرنگ. فوراً. افادهٔ فوریت کند: نیکو داشتها به هر روز بزیادت بود، چنانکه اگر بمثل شیر مرغ خواستی دروقت حاضر کردی. (تاریخ بیهقی). اگر رام و خوش پشت نباشد بتازیانه بیم می کند دروقت. (تاریخ بیهقی). دروقت بیامدم و جامه درپوشیدم. (تاریخ بیهقی). || «در» حرف اضافه با الف اطلاق و زائد در شعر آمده است : به پرسش که چون آمدی ایدرا که آوردت ایدون بدین جا درا.فردوسی.[ دَ / دِ ] (اِمص) ریشهٔ فعل دریدن. (برهان) (جهانگیری). حاصل بالمصدر دریدن آمده است. (آنندراج). || (فعل امر) امر از دریدن به معنی پاره کردن. (از جهانگیری) (از برهان). || (نف مرخم) مخفف درنده. پاره کننده. اما در این معنی همیشه بصورت ترکیب آید: - اژدردر؛ پاره کنندهٔ اژدها. - پرده در؛ هتاک. مقابل پرده پوش : دلا پرده تنگست یارم تو باش ز پرده دران پرده دارم تو باش.نظامی. رجوع به پرده در شود. - حیه در؛ پاره کنندهٔ مار. حیدر. رجوع به حیدر شود. - صفدر؛ صف شکن. برهم زنندهٔ صف. رجوع به صفدر شود. - مردم در؛ پاره کنندهٔ مردم : خر باربر به که شیر مردم در.(گلستان).
کلمات همقافیه با «در»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر