معنی دحس
5 بازدید
[ دَ ] (ع اِ) دردی که ناخن ازو بیفتد. (مهذب الاسماء). || کشتزاری که پر از دانه باشد. (منتهی الارب).[ دَ ] (ع مص) بدی افکندن در میان قوم. (منتهی الارب). تباه کردن میان قومی. (تاج المصادر بیهقی). تباهی افکندن میان قومی. (زوزنی). || پر کردن چیزی را. || پرشدن خوشه از دانه ها. || لغزیدن. || پوشیدن سخن را. || پنهان کردن بدی را بطوری که معلوم نشود. (منتهی الارب). پوشیدن بدی. || دستها در پوست بالایین و پوست تنک گوسپند کردن بوقت سلخ یعنی پوست کندن. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «دحس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حس» برای سرودن شعر