معنی دبی
6 بازدید
[ دُ بَ ی ی ] (اِخ) عمارت نشین دبی در ساحل خلیج فارس مقابل ساحل ایران قرار داد و بترتیب از مقابل هرمز که بجانب کویت و عراق برویم رأس الخیمه وام القرین و عجمان و شارجه و بعد دبی واقع شده است. فاصلهٔ شارجه و دبی کمتر است از شیخ نشینهای دیگر و در جنوب آن ابوظبی قراردارد. حدود هشتادهزار جمعیت دارد از ایرانی و هندی و لبنانی و عرب و غیره و نیز امارت دبی را پنجهزار کیلومترمربع مساحت و جزایر نفت است و از بازارهای خرید و فروش مروارید نیز هست. دبی تا ۱۸۳۳ م. موجودیت مستقلی نداشت در آن سال خاندان بنویاس بدانجا مهاجرت کردند و آباد ساختند. شیخ راشدبن معید آل مکتوم حاکم آنجاست و ایرانیان مدرسه ای بدانجا دارند.[ دُ بَ ی ی ] (اِخ) بندریست به عمان مقابل بندر لنگه پایتخت عمارت نشین دبی و همچون شهر ونیز است و ونیز خلیج فارس میتوان نامیدش و آن در دهانهٔ خلیجی قرار دارد و خلیج چون رودخانه ای می نماید. و دور شهر را فراگرفته است و شهر را نیز بدو بخش منقسم ساخته «دبی» و «دیره» و این دو بخش با پلی آهنی بطول ۱۴۳ گز و عرض ۱۹ گز بهم متصل اند. دبی بندر دریائی و لنگرگاه دارد. || موضعی است به بصره. (منتهی الارب). || جزیره ای به خلیج فارس. || موضعی است نرم زمین به دهنا. (از المنجد). که ملخ در آن بسیار باشد و بدان الفت میدارد. (منتهی الارب).[ دَ بَ ن ] (ع اِ) رفتار نرم و آهسته. || ملخ پیاده. دبا یکی. || مورچه. (منتهی الارب).[ دَ بی ی ] (اِخ) بازاریست عرب را. (منتهی الارب).[ دُبْ / دِبْ بی ی ] (ع اِ) کس: ما بالدار دُبی؛ نیست در خانه کسی (و بدون کلمهٔ نفی مستعمل نشود). (منتهی الارب). ما بدار دبی؛ ای احد. (مهذب الاسماء). ما بالدار دبیج. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «دبی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر