معنی دبوس

معنی دبوس

6 بازدید
[ دَ ] (اِ) دَبّوس. مرذم. مِقمع. (دهار). مقمعة. (ترجمان القرآن جرجانی). عمود. لخت. تُپوز. تُپز. گرز آهنی. (برهان) (غیاث). گرز. (جهانگیری). سرپاس. قلقشندی آرد که از آلات جنگ و سلاحهاست و آنرا عامود نیز گویند و از آهن سازند و اضلاعی دارد و در جنگ با مردمی که به خود و جوشن و نظایر آن و سر و تن پوشیده اند بکار برند و گویند خالدبن ولید بدان کارزار کردی. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۳۵): از گراز و تش و انگشته و بهمان و فلان تا تبرزین و دبوسی و رکاب و کمری. کسائی. ز باد دبوس تو کوه بلند شود خاک نعل سرافشان سمند.فردوسی. سر عدو بتن اندر فروبرد به دبوس چنانکه پتک زن اندر زمین برد سندان. فرخی. دو چیزش برکن و دو بشکن مندیش ز غلغل و غرنبه دندانش به گاز و دیده بانگشت پهلو به دبوس و سر به چنبه.لبیبی. با مهرهٔ آهنین دبوس او بر مهرهٔ پشت شیر نر بگری.منوچهری. چون زند بر مهرهٔ شیران دبوس شصت من چون زند بر گردن گردان عمود گاوسار این کند بر دوش گردان گردن گردان چو گرد وان کند بر پشت شیران مهرهٔ شیران شیار. منوچهری. خیلتاش میرفت تا به در آن خانه و دبوس درنهاد و هر دو قفل را بشکست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۹). چون هارون از خوارزم برفت دوازده غلام که کشتن ویرا ساخته بودند بر چهار فرسنگی از شهر که فرود خواست آمد شمشیر و ناچخ و دبوس در نهادند و آن سگ کافرنعمت را پاره پاره کردند. (تاریخ بیهقی ص ۴۷۵). خیلتاش در رسید... و دبوس در کش گرفت و اسب بگذاشت.. (تاریخ بیهقی ص ۱۱۸). خرد شکستی به دبوس طمع در طلب تاو مگر تار خویش.ناصرخسرو. از علم و خرد سپر کن و خود وز فضل و ادب دبوس و ساطور. ناصرخسرو. سؤال منکر را پاسخ آنچنان دادم که خرد شد ز دبوسش ز پای تا تارم. سوزنی. سلاحها از تیغ و دبوس در دست دارند. (انیس الطالبین بخاری ص ۲۰۵). دست آن کس کو بکردت دستبوس وقت خشم آن دست میگردد دبوس.مولوی. || شمشیر. (ناظم الاطباء). || عصا و چوب دستی. (ناظم الاطباء). چوگان سلطنت . (ایران باستان ج ۲ ص ۱۸۰۵ ح). || شش پر. هراوه. (یادداشت بخط مؤلف). - دبوس تیر؛ سر تیر. کُثاب. و نیز رجوع به شعوری ج ۱ ص ۴۱۲ شود. || به کنایه و استعاره قضیب را گویند. (آنندراج). اندام فرودین آدمی. اسافل شخص. مجازاً از باب مشابهت ظاهراً شرم مرد را گویند: گرد او [گرگ ] گشت و [سگ ] و گرد افشاند گه دم و گه دبوس می جنباند.نظامی. || مردم پست نژاد. (ناظم الاطباء). || دبوسهٔ کشتی و آن خانه ای است در پس کشتی. (برهان). خانهٔ پس کشتی. (ناظم الاطباء). نام منزلیست که در جهاز کشتی باشد و آنرا دبوسه نیز گویند. (جهانگیری). موضعی است از کشتی. (آنندراج) (انجمن آرا).
[ دَ ] (ع اِ) رُب خرما که در روغن داغ اندازند تا گداخته شود و روغن را بگرداند. (منتهی الارب).
[ دَبْ بو ] (معرب اِ) دبوس. معرب دبوس است به معنی گرز آهنی. ج، دبابیس. (منتهی الارب). در شواهد ذیل از مولوی دبوس با باء مشدد آمده است : چونکه از عقلش فراوان بد مدد چند دبوس قوی بر خفته زد.مولوی. خفته از خواب گران چون برجهید یکسوار ترک با دبوس دید.مولوی. پس چو دانستی که قهرت میکنند بر سرت دبوس محنت میزنند.مولوی. میر بیرون جست و دبوسی بدست نیمشب آمد بزاهد نیم مست.مولوی. مطرب آغازید نزد ترک مست در حجاب نغمه اسرار الست می ندانم تا چه خدمت آرمت تن زنم یا در عبادت آرمت می ندانم که تو ماهی یا وثن می ندانم تا چه می خواهی ز من ای عجب که نیستی از من جدا می ندانم من کجایم تو کجا چون ز حد میشد ندانم از شگفت ترک ما را زین حراره دل گرفت برجهید آن ترک دبوسی کشید با علیها بر سر مطرب دوید.مولوی. (در حاشیهٔ مثنوی دربارهٔ «علیها»ی مذکور در مصرع اخیر توضیحی داده اند و هدایت در انجمن آرا و بتبع او صاحب آنندراج بر نقد آن شروح پرداخته و نوشته اند: «در تمام نسخ مثنوی با علیها با عین مهمله نوشته اند و شرحی در حواشی بیان کرده اند که با ترک مست که شعر فارسی نمیدانست مناسبتی ندارد و اگر «باعلالا بر سر مطرب دوید» خوانند معنی آن درست آید و ظن غالب مؤلف اینست که چون ترک مست متغیر بوده و دبوسی کشیده است که او را فروکوبد بترکی با چاکران خود گفته است «باغلی ها» یعنی ببندید او را و «ها» از برای تأکید در خطاب است، شاید تصحیف خوانی شده «باغلی ها» را که «ها» جدا بوده متصل کرده با علیها نوشته اند واللََّه اعلم». انتهی. اما توجیه اخیر بر اساسی نیست و همان «علالا» موجه است بمعنی بانگ و فریاد و هلالوش.
[ دَ ] (اِخ) دبوسه. دبوسیه. نام قلعه ای است در مابین بخارا و سمرقند. (ناظم الاطباء). نام شهرکی میان بخارا و سمرقند. قلعه ای است در وسط میانکال که ولایتی است از ماوراءالنهر واقع شده است و بیک فاصله از سمرقند و بخارا است. (جهانگیری): و شصت مرد را گزین کردند و در مصاحبت پسر امیر نور ایل خواجه بر سبیل مدد چنانکه متعارف بود بجانب دبوس فرستادند. (جهانگشای جوینی چ اروپا ج ۱ ص ۷۹). نیز رجوع به دبوسه و دبوسی و دبوسیه شود. || نام بانی قلعهٔ دبوس. (جهانگیری). نام معمار این قلعه. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «دبوس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید