معنی دبق

معنی دبق

6 بازدید
[ دَ بَ ] (ع مص) برآغالانیده شدن بچیزی و جدا نشدن از آن و گویند: ما ادبقه؛ ای ما اضراه. (منتهی الارب). دوسیدن. ملصق شدن. چسبیدن (در تداول امروزی): و علی هذا النبات [اطرماله ] لزوجة تدبق بالید کالعسل. (ابن البیطار). || اندودن بدبق. (دزی ج ۱ ص ۴۲۴).
[ دَ / دِ ] (اِ) چیزی است چسبنده مانند سریش که بدان شکار مرغ کنند. (غیاث). چیزی مانند سریشم که مرغان را بدان شکار کنند. (ناظم الاطباء). دِبق. (منتهی الارب). سریش. (مهذب الاسماء) (غیاث). چسبی است که بدرختان مالند برای شکار مرغان. از حبی چون نخود مدور و خشن که بر درخت بلوط باشد و آنرا مویز عسل و سپستان گویند پزند و فتیله ها کنند و بر درختان نهند و بدان مرغان بچفسند و بیاویزند: چنگ ایشان اندر وی جای گیرد. [چنگ مرغان اندر عنبر] چنانکه اندر دبق گیرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). التدبیق؛ به سریشی استوار کردن. (زوزنی). و رجوع به دِبق شود.
[ دِ ] (اِ) سریش. (مهذب الاسماء). دَبق. رجوع به دبق شود. سریشم که بدان مرغان را شکار کند. (منتهی الارب). گیاهی است که در ساقه و شاخه های برخی از درختان مانند امرود ایجاد شود. آنرا از درخت بلوط و سیب و امرود و درختی دیگر گیرند. (مفاتیح). داروش. طَبق. طِبق. حبی است برنگ و اندام زرشک و آنرا مویزج عسلی گویند بسبب آنکه چون بشکنند لعابی سفید و لزج مانند عسل از درون آن برآید گرم و خشک در دوم و جمیع ورمها را نافع بود و گویند کلمه عربی است. (از برهان قاطع). شجرةالدبق. عین السرطان. حمداللََّه مستوفی گوید: ثمرهٔ آن مانند نخود است و عصارهٔ آن دبق است. (نزهة القلوب). مویزک عسلی. مویزج عسلی. (بحر الجواهر). شلم. صمغ درخت. <۵۳۰۶۴۰۰۷۰۱۱۰۴۶۵۰۱>... (زمخشری). و هو شی ء یلتزق کالغراء یصاد به الطیر. (زمخشری). کشمش کولی به یونانی ایکسس و به لاطینی ویسکوم نامند. اقسوس. حکیم مؤمن در تحفه آرد: بفارسی مویزک عسلی و کشمش کاولیان نامند و آن دانه ای است از نخود کوچکتر و سبز مایل به سیاهی و در جوف او رطوبت چسبنده و دانه های بقدر خشخاش و گیاه او از درخت امرود و غیر آن متکون میشود و چندین شاخ از یک مکان میروید. برگش شبیه به برگ مورد لطیف و سبز نیمرنگ. در آخر دوم گرم و در اول خشک و با رطوبت فضلیه و جاذب از عمق بدن... -انتهی. صاحب اختیارات بدیعی گوید: اقسوس خوانند و آن دانه ای است مشابه زرشک و دانهٔ مورد و عطاران شیراز آنرا مویز عسلی خوانند و چون بشکنند عسلی لزج بغایت چسبنده در اندرون بود بهترین وی تازهٔ املس بود که لون اندرون وی کراثی بود و لون بیرون وی سیاهی که به سرخی زند و طبیعت وی گرم و خشک در سوم و گویند در دوم... -انتهی : درون نرم کرده به دیبای روم برآلوده بیرون او دبق و موم.فردوسی. سر تنگ تابوت کردند خشک به دبق و به قیر و به موم و به مشک. فردوسی. سرش را به دبق و به مشک و گلاب بشویید و تن را بکافور ناب.فردوسی. سر زخم جایش بکردند خشک به دبق و به قیر و به کافور و مشک. فردوسی. سرش را بکافور کردند خشک تنش را به دبق و گلاب و به مشک. فردوسی. و نیز رجوع به تذکرهٔ ضریر انطاکی ص ۱۵۴ و به الفاظ الادویه و کشمش کولی شود. || سپستان. سگ پستان. سبستان. اطباءالکلبة. مخیطاء. مخیط. مخاطه.
[ ] (اِ) جانوریست که از پوست آن پوستین سازند.
[ دَ بَ ] (اِخ) نام قصبه ای در مصر. (ناظم الاطباء). اما ظاهراً دبقی است رجوع به دبقی شود.

کلمات هم‌قافیه با «دبق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید