معنی دبغ
7 بازدید
[ دَ ] (ع مص) تقویت کردن. نیرومند ساختن: الکرفس یدبغ المعده. الحصرم یدبغ المعده و یقوی البدن. فان کان یرید دبغ المعدة التی ضعفت من الرطوبة. و هو دابغ للمعدة لمرارته و عفوصته. (دزی ج ۱ ص ۴۲۳).[ دَ ] (ع مص) پیراستن پوست را. (منتهی الارب). پاک کردن پوست. پیراستن جلد. دباغة. (منتهی الارب). پوست پیراستن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). دِباغ. (منتهی الارب). || رنگ سبز دادن جامه را. و فی الحدیث: دباغها طهورها. (منتهی الارب).[ دِ ] (ع اِ) آنچه به وی پوست پیرایند. (منتهی الارب). آنچه بدان پوست پیرایند یعنی دباغی کنند پوست را. آنچه بدان پوست نرم کنند پیراستن را. دِبغَة.
کلمات همقافیه با «دبغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بغ» برای سرودن شعر