معنی دباغ
7 بازدید
[ دِ ] (ع اِ) آنچه بدان پوست پیرایند. (منتهی الارب). دِبغ. (منتهی الارب).[ دِ ] (ع مص) پیراستن پوست را. دبغ. دباغة. (منتهی الارب). پوست پیراستن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). رنگ سبز دادن جامه را. (منتهی الارب).[ دَبْ با ] (ع ص) پوست پیرا. (منتهی الارب) (دستور اللغة) (دهار) (مهذب الاسماء). پوست پیراه. پوست پیرای. آنکه پوست را پیراید. کلغارگر. (ملخص اللغات حسن خطیب). آشگر. چرمگر. بسیار پیراینده پوست. ج، دباغون. (مهذب الاسماء). در قاموس کتاب مقدس آمده است: معتقدین خصوصاً یهود آنرا یکی از کارهای پست میدانستند و بدان لحاظ همواره دباغان در خارج شهر اقامت میورزیدند. (قاموس کتاب مقدس): و لشکر این علویان دانی که باشند؟ کفشگران درغایش (؟) و دباغان آوه... (النقض ص ۴۷۴). و هو دباغ للمعدة [ طرثوث ]. (ابن البیطار). - امثال: آخر گذر پوست به دباغان است.[ دَبْ با ] (ع ص) پوست پیرا. (منتهی الارب) (دستور اللغة) (دهار) (مهذب الاسماء). پوست پیراه. پوست پیرای. آنکه پوست را پیراید. کلغارگر. (ملخص اللغات حسن خطیب). آشگر. چرمگر. بسیار پیراینده پوست. ج، دباغون. (مهذب الاسماء). در قاموس کتاب مقدس آمده است: معتقدین خصوصاً یهود آنرا یکی از کارهای پست میدانستند و بدان لحاظ همواره دباغان در خارج شهر اقامت میورزیدند. (قاموس کتاب مقدس): و لشکر این علویان دانی که باشند؟ کفشگران درغایش (؟) و دباغان آوه... (النقض ص ۴۷۴). و هو دباغ للمعدة [ طرثوث ]. (ابن البیطار). - امثال: آخر گذر پوست به دباغان است.[ دَبْ با ] (اِخ) نام موضعی به چهاردانگهٔ مازندران. (سفرنامهٔ رابینو بخش انگلیسی ص ۱۲۴).[ دَبْ با ] (اِخ) دهی است از دهستان سارال بخش دیواندره شهرستان سنندج واقع در ۵هزارگزی باختر دیواندره و راه شوسه. آب آن از چشمه. محصول آن غلات و حبوبات و توتون و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آنجا مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «دباغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اغ» برای سرودن شعر