معنی داوری کردن
7 بازدید
[ وَ کَ دَ ] (مص مرکب) قضاء. حکومت. محاکمه. دیوان کردن. حکمیت. محاکمه کردن. یکسو نمودن میان نیک و بد. المخاصمة. الخصام. (تاج المصادر بیهقی). فصل. (دهار): نخستین روز که جمشید به پادشاهی بنشست و داوری کرد همه خلق گرد آمدند و آن روز را نوروز نام کرد و هر سه ماهی همچنین به داوری بنشستی تا هفتصد سال ازین گونه بگذشت و اندرین کار و مدت هرگز بیماری و دردسری نبودش. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). ولیدبن مغیره پیرتر بود ایشانرا از پیکار بازداشت و گفت بر آن باشید که هر که نخست بدین مزگت آید او را حاکم کنیم تا میان ما داوری کند. و بداوری او بسنده باشیم. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). میان دو تن چون کنی داوری به آزرم کس را مکن یاوری. اسدی. || حکم کردن : بگویش که چون او بزیر آوری بشمشیر کن زان سپس داوری. فردوسی. - از پی کسی داوری کردن؛ بسود او حکم کردن. جانب او گرفتن در قضا: به مادر چنین گفت کز مهتری همی از پی گو کنی داوری. فردوسی. || منازعه کردن. نزاع کردن. مخاصمه کردن. ستیزه کردن. جدال کردن. مرافعه کردن : تو اکنون بدرد برادر گری چه با طوس نوذر کنی داوری. فردوسی. زمانه ز ما نیست چون بنگری بدین مایه با او مکن داوری. فردوسی. چو با تو نیست ایشانرا توان داوری کردن چه چاره ست از تواضع کردن و پذرفتن پیمان. فرخی. گرترا خطاب اشتر باز خال و عم نبود چون همی با من تو چندین داوری عمر کنی. ناصرخسرو. کسی را که دولت کند یاوری که یارد که با او کند داوری. نظامی. || دعوی کردن. ادعا کردن : چرا از پی سنگ ناخوردنی کنی داوریهای ناکردنی. نظامی. || بحث کردن : ترا کردگارست پروردگار توئی بندهٔ کردهٔ کردگار چو گردن به اندیشه زیرآوری ز هستی مکن پرسش و داوری . فردوسی.
کلمات همقافیه با «داوری کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر