معنی دامیدن
9 بازدید
[ دَ ] (مص) بر بالا رفتن. (برهان). بالای چیزی گشتن. صعود. زبر چیزی شدن. (شرفنامهٔ منیری). || برابر چیزی شدن. (برهان). || از بیخ و بن برکندن. (برهان). قلع. نسف. (تاج المصادر بیهقی). || تخم افشاندن. (برهان). حرث. افشاندن چنانکه دانه را. (یادداشت مؤلف). || فروریختن چنانکه اشک را. (یادداشت مؤلف). || بردن باد خاک را. (برهان). سفی. (مجمل اللغة). || بر باد دادن چنانکه خرمن را. بر باد کردن خرمن. ذرو. ذری. (تاج المصادر بیهقی). ثور. ثوران. سورمق. (ترکی). - دامیدن کان؛ بر باد دادن خاک بطلب زر. - دامیدن خرمن؛ بر باد کردن آن برای جدا شدن دانه از کاه. - بردامیدن؛ ازدراء. (تاج المصادر بیهقی). التذریة؛ بردامیدن و حسب خویش ستودن و بالا دادن. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «دامیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر