معنی دامن کشیدن
7 بازدید
[ مَ کَ دَ ] (مص مرکب) ذیل جامه بر زمین فروهلیده رفتن. || رفتن بناز و تکبر. خرامیدن بفخر و ناز و تبختر: همتم دامنی کشد ز شرف هر کجا چرخ را گریبانیست.مسعودسعد. || فراهم گرفتن دامن. برچیدن دامن || فروتنی کردن. تواضع نمودن. || کنایه از اجتناب نمودن و اعراض کردن بود از چیزی. (انجمن آرا) (لغت محلی شوشتر). رو گرداندن. - دامن کسی یا چیزی کشیدن؛ در او آویختن بخواهش. دست در او زدن بخواهانی : نه دل دامن دلستان می کشد که مهرش گریبان جان می کشد.سعدی. - || متوجه ساختن کسی را به مطلبی یا امری آنگاه که سخن نتوان گفتن یا نشاید گفتن. نمودن علامتی متوجه کردن صاحب دامن را بسوی خود یا بدرک مطلبی و موضوعی یا تحریک و تشویق کردن وی بگفتن چیزی و یا کردن کاری و یا بباز داشتن از ارتکاب عملی و یا گفتن سخنی. - دامن کشیدن از؛ دوری جستن از. اعراض کردن از. ترک گفتن. خویشتن را دور داشتن از. (بهار عجم): بر آن گروه بخندد خرد که بر بدنی که روح دامن ازو درکشیده می گریند. عقیقی سمرقندی. خاقانی اگر نه اهل جستی دامن ز جهان کشیده بودی.خاقانی. نباید از منت دامن کشیدن بحالت بهترک زین باز دیدن.نظامی. دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت دامنکشان سندس خضرند و عبقری.سعدی. بازآ که چشم بد ز رخت دفع می کند ای تازه گل که دامن ازین خار می کشی. حافظ. بوحدت داغ دارد از دوئیها الفت یارم که سر زد از گریبان من و دامن کشید از من. رایج. نی همین می رمد آن نوگل خندان از من می کشد خار درین بادیه دامن از من.کلیم. نیز رجوع به مجموعهٔ مترادفات ص ۴۴ شود. - دامن کشیدن بر...؛ گذشتن. ترک کردن : تو آگهی که مرا اینقدر قناعت هست که بر متاع غرور جهان کشم دامن. عبدالواسع جبلی. - دامن کشیدن به...؛ رفتن به... . خرامیدن به : در جهان کش بسروری دامن بر فلک نه بافتخار قدم.مسعودسعد. - دامن کشیدن در...؛ براه آن رفتن. ملازم آن شدن : چون بود اکراه با چندین خوشی که تو در عصیان همی دامن کشی.مولوی.
کلمات همقافیه با «دامن کشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر