معنی دامنگیر شدن
7 بازدید
[ مَ شُ دَ ] (مص مرکب) آخذ دامان گشتن. گیرندهٔ ذیل و دامان گردیدن. || باعث سکون گردیدن. بازدارندهٔ از جنبش گشتن. || متوسل شدن. ملتجی گردیدن. روی آوردن به. پناه بردن به داد خواستن. قصه دفع کردن. قصه برداشتن. تظلم کردن. || مدعی شدن. || ملازم و غیرمفارق شدن. جدائی ناپذیرفتن. - دامنگیر شدن امری یا مطلبی؛ قرین او گشتن. ملازم غیرمفارق او شدن. روی بدو کردن : مردی را نشان یافت که او را همین معنی دامنگیر شده. (سندبادنامه ص ۲۶۶). این بدبختی که دامنگیر تبی ها شد مجازاتی بود که خدایان بدو دادند. آنگاه که درد طلب دامنگیر او شد. - دامنگیر کسی شدن؛ بگردن او افتادن. ناچارگشتن به تبعیت و اطاعت و انجام کردن. - دامنگیر شدن؛ خرجی کسی را متکفل شدن. - دامنگیر بادافراه گناهی شدن؛ عقوبت کشیدن.
کلمات همقافیه با «دامنگیر شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر