معنی دامنگرفتن
11 بازدید
[ مَ گِ رِ تَ ] (مص مرکب) میان انگشتان دست یا میان دو پای قرار دادن دامن. اخذ قسمت سفلای فروهشتهٔ جامه. گرد آوردن قسمت پایین لباس در میان دست یا سر انگشتان: تشذر؛ دامن بمیان پای گرفتن. (منتهی الارب). || کنایه از متوجه ساختن کسی را بانجام کردن کاری : مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت.سعدی. || فرا چنگ آوردن. داشتن بدست : بیدار شو و بدست پرهیز چون سنگ بگیر دامن حق.ناصرخسرو. سعدیا دامن توحید گرفتن کاریست که نه از پنجهٔ هر بوالهوسی برخیزد.سعدی. - دامن کسی گرفتن؛ بازداشتن او از حرکت. رها نکردن که برود. از حرکت بازداشتن. مانع رفتن او شدن. مانع ترک کردن وی شدن : چند فشانی آستین بر من و روزگار من دست رها نمی کند عشق گرفته دامنم. سعدی. - دامن گرفتن کسی را یا چیزی را؛ متوسل باو شدن. ازو خواستن. او را خواهانی نمودن. پناه باو بردن. باو ملحق شدن : زین دیو بی وفا چو شدی نومید اکنون بگیر دامن حورالعین.ناصرخسرو. اگر عاشقی دامن او بگیر و گر گویدت جان بده گو بگیر.سعدی. مکن که روز جمالت سر آید ار سعدی شبی بدست دعا دامن سحر گیرد.سعدی. - || ازو دادخواهی کردن. بدادخواهی چنگ در دامن او زدن : اگر رحمت نیاری من بمیرم در آن گیتی ترا دامن بگیرم. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). نیز رجوع به ترکیب «دامن کسی را گرفتن» ذیل لغت دامن شود.
کلمات همقافیه با «دامنگرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر