معنی دامغول
6 بازدید
(اِ) گرهی که در گلو و اعضای مردم افتد و درد نکند. گره های کوچک و بزرگ که بر تن مردم افتد و درد ندارد. دانه ها و گره ها باشد مانند گردکان که از اعضاء و گلوی مردم برمی آید و درد نمیکند و آنرا سلعه میگویند. (برهان). خوک. سلعه. خوکک. چخج. (زمخشری). جخش. جخج. غده. || غول. غول بیابانی و او نوعی از جن است. (برهان). رجوع به غول شود.
کلمات همقافیه با «دامغول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر