معنی دالان
56 بازدید
(اِ) دهلیز. دالیز. دالیج. دلیج. بالان. بالانه. محلی میانهٔ خانه و در کوچه. دالانه. (شرفنامه). دهلیز که مابین دو در باشد. (شعوری). کریدور. محلی مسقف میان در خانه و خانه : چو خوان اندرآمد بدالان شاه درون رفت زروان حاجب براه. فردوسی (از شرفنامه). یکی را سد یأجوج است بنیان یکی را روضهٔ خلدست دالان. عنصری (از شعوری). صفةالدار؛ پیش دالان. (منتهی الارب). سقیفه؛ دالان بیرونی. (دهار). سهوة؛ پیش دالان. مشربة؛ پیش دالان. (منتهی الارب). - امثال: هر جا در شد ما دالانیم، هر جا خر شد ما پالانیم. خوشگلها در دالان بدگلها گریه می کنند. توی دالان می خوابم صاحبخانه نگذار برم. زیر پالان می خوابم صاحبخانه نگذار برم. || بازار تنگ که دو سوی آن دکان است: دالان گبرها. دالان فرش فروشها. || کوچهٔ سرپوشیده. (برهان). سعبات. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی مؤلف). ساباط. || تونل.(اِخ) ابن سابقةبن شامخ الحاشدی. جدی جاهلی و از بنی حمدان از قحطان است. (الاعلام زرکلی ج ۱).(اِخ) دهی است از دهستان قراتوره بخش دیواندره شهرستان سنندج. واقع در ۱۸هزارگزی خاور دیواندره. کنار رودخانهٔ قزل اوزن. کوهستانی است و سردسیر و دارای ۱۰۰ تن سکنه. آب آن از رودخانه است و چشمه. محصول آنجا غلات و حبوبات و لبنیات و توتون و عسل است و شغل مردم آن زراعت و گله داری میباشد و راه آنجا مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).(اِخ) دهی است از دهستان سرله بخش جانکی گرمسیر شهرستان اهواز. واقع در ۳۹هزارگزی خاور راه اتومبیل رو هفتگل بگنبد لران. کوهستانی است و معتدل و مالاریائی و دارای ۴۰۰ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ پرتو و محصول آنجا غلات و برنج و شغل مردم آن زراعت و راه آنجا مالرو است و ساکنین از طایفهٔ چهارلنگ هستند. پاسگاه ژاندارمری دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).(اِخ) دهی است از قرای بلوک کورستان در ولایت لارستان فارس. در یازده فرسخی قلعهٔ فاریاب و چهارفرسخی مغربی کشّی واقعست. (فارسنامهٔ ناصری ص ۲۹۰ و فهرست بلوکات آن).(اِخ) (کوه...) میان بلوک فراشبند و نواحی بلوک دشتی است بفارس. (فارسنامهٔ ناصری ص ۳۳۷).
کلمات همقافیه با «دالان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر