معنی داشن
7 بازدید
[ شَ ] (اِ) عطا. دهشت. دهشته. (فرهنگ اسدی نخجوانی). داشاد. داشات. عطا و بخشش و انعام باشد. (برهان): ترا نز بهر داشن خواستارم که من خود خواسته بسیار دارم. توئی چشم مرا خورشید روشن مرا دیدار تو باید نه داشن فخرالدین اسعد (ویس و رامین). که من داشن ندارم درخور تو وگر جان را فشانم بر سر تو. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). || اجر و مکافات نیکی را هم گویند و در زند مرقوم است که داشن نقد و جنسی را گویند که پارسیان در عید و جشنها برسم نذر یا صدقه به فقرا و مساکین بدهند. (برهان). پاداش. اجر و مزد: چکنم گر سفیه را گردن نتوان نرم کردن از داشن.لبیبی. بدین رنج و بدین کردار نیکو ترا داشن دهاد ایزد بمینو. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). تویی چشم مرا خورشید روشن مرا دیدار تو باید نه داشن. فخرالدین اسعد (ویس و رامین).[ شِ ] (ع ص) جامهٔ نو که پوشیده نشده باشد. || خانهٔ نوتیار که سکونت کرده نشده باشد. (منتهی الارب). || (معرب، اِ) معرب دشن است که دست لاف باشد. (منتهی الارب). جوالیقی در المعرب گوید: الداشن معرب و لیس من کلام البادیة و قال النضر: الداشن؛ الدستاران. (معرب جوالیقی ص ۱۴۵). دستاران.[ شَ ] (اِخ) نام موضعی به سیستان بیرون شارستان زرنگ و ظاهراً از محلات ربض بوده. (تاریخ سیستان حاشیهٔ ص ۳۳۵). رجوع به تاریخ سیستان ص ۳۳۵ و ۳۳۶ و ۳۳۸ و ۳۴۴ و ۳۵۱ و ۳۶۴ و ۳۷۲ و ۳۸۲ شود. و نیز رجوع به لغت اطمیة در لسان العرب حاشیه ص ۲۰ شود.
کلمات همقافیه با «داشن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شن» برای سرودن شعر