معنی داشت
5 بازدید
(مص مرخم، اِمص) مصدر مرخم از داشتن به معنی حفظ و نگهداری و توجه و حمایت و حراست و صیانت : عالمی را بنکوداشت نگه دانی داشت مال خویش از قبل داشت نداری تو نگاه. فرخی. و از خداوند عز اسمه میخواهیم تا وی را و ایشان را جمله را به داشت خویش شغلهای دو جهانی کفایت کند. (اسرارالتوحید چ بهمنیار ص ۲۷۶). خداوند عز و جل امیر جلیل ملک مظفر را به داشت خویش بدارد. (اسرارالتوحید ص ۲۷۴). - بازداشت؛ حبس. توقیف. - بدداشت؛ بد تعهد کردن. عدم رعایت : ناداشته او خوار بماند از تو غریب است بدداشت غریبان نبود سیرت احرار. ناصرخسرو. - برداشت؛ تحصیل. بدست آوردن. - || ابتدا. شروع. آغاز (در موسیقی). - بزرگ داشت؛ تعظیم. تکریم. احترام. - بهداشت؛ حفظ صحت. - به داشت؛ نیکوداشت. - پیش داشت؛ تقدیمی. پیشکش. - || عرض. - تیمارداشت؛ تعهد. تفقد. رجوع به شاهد حرمت داشت شود. - چشمداشت؛ توقع. - حرمت داشت؛ احترام : و به برکات قلم فتوی و قدم تقوی و نگاهداشت رعیت بر راه شریعت مملکت سلاطین آل سلجوق مستقیم شد و علم دوستی و حرمت داشت سلاطین و تیمارداشت رعیتان و عمارت جهان، پیشه کرد. - خوارداشت؛ خفت. - رواداشت؛ اجازه. اباحه. - سبک داشت؛ خفت. - فروداشت؛ تنزل. (و در موسیقی) فرودآمدن. - کم داشت؛ نقص. - گوش داشت؛ اطاعت. - ناداشت؛ بینوا. تهیدست. بیکاره. (تعلیقات معارف بهاء ولد ج ۱ ص ۴۸۹). - نگاهداشت؛ نگهداشت. محافظت. - نیکوداشت؛ نکوداشت. تفقد. - یادداشت؛ حفظ. || (اِ) ملک. جده : و قسم دوم از عرض هفت گونه است: ... و یکی داشت که به تازی ملک خوانند. (دانشنامهٔ علایی چ خراسانی ص ۸۵). || زاد و توشه؟: آنجا که وهم است خویشتن را کشتی از غم آنک داشت یکماهه داری. یعنی از ترس بی نوائی موهوم خود را هلاک کردی. (کتاب المعارف). || در تداول مردم گناباد خراسان، داشت در مورد جامه بکار رود، گویند جامه یا پارچه داشت دارد و محکم است و گاه گویند پُرداشت و یا کم داشت است و ظاهراً قریب به این معنی است آنچه در فارسنامهٔ ابن بلخی آمده است: و جامهٔ کتان بافند سخت تر و لطیف آن را سینزی گویند، اما داشتی ندارد. (فارسنامه چ اروپا ص ۱۴۹ و ۱۵۰). || در ناظم الاطباء معانی: پرورش و تربیت و معذرت و خدمت و کورهٔ سفال پزی و بخشش و انعام نیز بکلمه داده شده است.
کلمات همقافیه با «داشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر