معنی داسه
5 بازدید
[ سَ / سِ ] (اِ) خسهای سرتیزی که بر سر دندانه های گندم و جوی بود که در خوشه است. (برهان). داس. خارسرهای خوشهٔ جو و گندم. سرهای تیزی را گویند که بر دندانه های گندم و جو است در خوشه. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی): سوک. (برهان). شعاع سنبل. سفا. داز. (ناظم الاطباء): طوبی سرکش نه علم چوب تست داسه ای از خوشهٔ جاروب تست.کاتبی. || داس که غله بدان درو کنند. (برهان).
کلمات همقافیه با «داسه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سه» برای سرودن شعر