معنی دار ملک
6 بازدید
[ رِ مُ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) پایتخت. دارالملک. مرکز فرمانروایی : دار ملک خویش را ضایع چرا باید گذاشت مر سپاهان را چرا کرده ست بر غزنین گزین. فرخی. || سرزمین : نخستین بار گفتش کزکجایی؟ بگفت: از دارملک آشنایی.نظامی. || کاخ. قصر: کلید همه دارملک سلاطین بزیرگلیم گدایی طلب کن.خاقانی. رجوع به دارالملک شود.
کلمات همقافیه با «دار ملک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لک» برای سرودن شعر