معنی داری
8 بازدید
(اِ) سرکار. ناظر انبار و ذخیرهٔ عمومی. || دربار و قصر و بارگاه. || ناقوس کلیسا. زنگی در کلیسای عیسویان که در هنگام دعوت مردم به عبادات آن را بنوازند. (ناظم الاطباء). || در لهجه های محلی برخی از نقاط ایران به معنی «دارو» بکار میرود. (لغات محلی شوشتر نسخهٔ خطی). رجوع به دارو شود.[ ری ی ] (ع اِ) خداوند نعمت. || کشتیبان. (منتهی الارب). || مرد ملازم خانه. || مشکی که از دارین بحرین می آورند. || (ص) آگاه و مطلع. واقف. (ناظم الاطباء). || بادرایت. ج، دراة. || عطار. (اقرب الموارد). بوی فروش. || منسوب به دارین است که در بحرین واقع و مرکز عطرفروشان بوده است.(اِخ) یکی از طوایف ترکمن ایران. (جغرافیای سیاسی ایران کیهان ص ۱۹۳). در تاریخ گزیده نام این طایفه جزو طوایف لر آمده است. رجوع به تاریخ گزیده چ اروپا ص ۵۴۷ شود.[ را ] (اِخ) شهری است میان نصیبین و ماردین. (منتهی الارب). رجوع به دارا شود.[ را ] (اِخ) قلعه ای است به طبرستان. (منتهی الارب). رجوع به دارا شود.[ را ] (اِخ) وادیی است به دیار بنی عامر. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «داری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر