معنی دارو کردن
6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) درمان کردن. مرهم نهادن : گفت هر دارو که ایشان کرده اند آن عمارت نیست، ویران کرده اند.مولوی. مقبل امروز کند داروی درد دل ریش که پس از مرگ میسر نشود درمانش. (غزلیات سعدی).
کلمات همقافیه با «دارو کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر