معنی دارابی
7 بازدید
(اِ) میوه ای از طایفه مرکبات، شبیه بنارنج و پرتقال. (ناظم الاطباء). || (ص نسبی) منسوب بشهر داراب. (ناظم الاطباء).(اِخ) سید جعفربن ابی اسحاق موسوی علوی دارابی، ساکن بروجرد و معروف بکشفی از اجلهٔ علمای امامیهٔ قرن سیزدهم هجری است که اصلاً از دارابگرد پارس بوده... و عالمی است ادیب، نحوی، عارف و در حدیث و تفسیر بی نظیر. از تألیفات اوست: ۱- اجابةالمضطرین فی اصول الدین و بعض فروعه... که حاوی بیانات ایقانیه و تحقیقات عرفانیه بوده و در هند و ایران چاپ شده است. ۲- ارجوزة فی الکلام. ۳- ارجوزة فی المنطق. ۴- ارجوزة فی النحو... ۵- برق و شرق که شرق و غرب نیز گویند در شرح بعضی از احادیث دینیه که بپارسی فصیح و مسجع و مقفی موافق مشرب اهل ذوق و عرفان شرح کرده. چنانچه اصل حدیث را بعنوان کتاب الحصن الحصین شرح کرده است. ۶- البلدالامین که منظومه ای است در اصول عقاید و از هزار بیت متجاوز بوده و آن را میرزا ابوالحسن اصطهباناتی، نوهٔ دارابی، به عنوان کتاب الحصن الحصین شرح کرده است. ۷- تحفةالملوک فی السیر السلوک که کتابی است در عقل و جهل و تعدیل قوای آنها و آن رابه پارسی بنام فتح علیشاه قاجار تألیف کرده و در آخرش قصیده ای! در مدح سلطان گفته و از ابیات آن دو بیت نقل میشود: مه مه! ای طوطی سخن بسیار شد زین سخن هر صفحه ای طومار شد داستان عقل بی پایان بود آنچه ناید در بیان، عقل آن بود. کتب دیگری نیز داشته است. درگذشت او را در سال ۱۲۶۷ هـ . ق. ثبت کرده اند. رجوع به کشفی و ریحانة الادب ج ۳ شود.(اِخ) میرزا محمدعلی دارابی معروف به بهار پسر میرزا اسحاق شیخ الاسلام از اکابر بروجرد بوده و مانند پدر منصب شیخ الاسلامی داشته و بقضاوت مشغول بوده و در سال ۱۲۶۰ هـ . ق. درگذشت. (ریحانة الادب ج ۱ بهار). رجوع به بهار شود.(اِخ) شاه محمد معروف به دارابجردی رجوع به دارابجردی شود.(اِخ) دهی از دهستان میرده بخش مرکزی شهرستان سقز. چهل هزارگزی جنوب باختر سقز. یازده هزارگزی شمال شوسهٔ سقز به بانه. کوهستانی. سردسیر. سکنهٔ آنجا صد و پنجاه نفر. آب آن از چشمه. محصول آن غلات، لبنیات، توتون. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آنجا مالرو است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵ ص ۱۶۹).
کلمات همقافیه با «دارابی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر