معنی داد گستردن
7 بازدید
[ گُ تَ دَ ] (مص مرکب) عدل کردن. عدالت ورزیدن. بعدل کوشیدن. دفع ظلم ظالم از مظلوم کردن : خداوند ما نوح فرخ نژاد که بر شهریاری بگسترد داد.ابوشکور. مأمون به خراسان داد بگسترد و هر روزی بمزکت آدینه اندر آمدی و بر نمد بنشستی و علما و فقها را پیش خویش بنشاندی و داوری خود کردی و بقضا خود نگرستی و داد بدادی و آن سال از خراسان خراج بیفکند. (ترجمهٔ طبری بلعمی).
کلمات همقافیه با «داد گستردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر