معنی داد و دهش
9 بازدید
[ دُ دَ هِ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) از اتباع. عطا و بخشش. عدل و سخا: بفرمان یزدان پیروزگر بداد و دهش تنگ بسته کمر.فردوسی. بداد و دهش دل توانگر کنید از آزادگی بر سر افسر کنید.فردوسی. بر آن نیز گنجی پراکنده کرد جهانی بداد و دهش زنده کرد.فردوسی. بداد و دهش گیتی آباد دار دل زیردستان خود شاد دار.فردوسی. بداد و دهش دست را برگشاد همه ساز و آیین شاهان نهاد.فردوسی. چو داد و دهش باشد و راستی نپیچد دل از کژی و کاستی.فردوسی. سوی زال کرد آنگهی سام روی که داد و دهش گیر و آرام جوی.فردوسی. جهان را بداد و دهش نو کنم مگر کز بدان باغ بی خو کنم.فردوسی. دو گیتی بداد و دهش داشتند به بیداد بر چشم نگماشتند.فردوسی. بداد و دهش یافت این نیکوئی تو داد و دهش کن فریدون توئی.سعدی.
کلمات همقافیه با «داد و دهش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هش» برای سرودن شعر