معنی دادجو
6 بازدید
(نف مرکب) دادجوی. دادخواه. عدالت جوینده. ج، دادجویان : بفرمود تا هر که بد دادجوی سوی موبدان موبد آورد روی.فردوسی. جهانی بدرگاه بنهاد روی هر آن کس که بد در جهان دادجوی. فردوسی. مفرست پیام دادجویان الا بزبان راستگویان.نظامی. || داددهنده. دادرس : چو رامین دادجوی و دادگر شد جهان از خفتگان آسوده تر شد. (ویس و رامین).
کلمات همقافیه با «دادجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر