معنی د

معنی د

6 بازدید
(حرف) صورت حرف دهم از الفبای فارسی و هشتم از الفبای عربی و چهارم از الفبای ابجدی و نام آن دال است و گاه برای استواریِ ضبط، دال مهمله گویند. (مقدمهٔ برهان). و آن از حروف ترابیه و نطعیه و قلقله و متشابهه و ملفوظی و شمسیه و مصمته و محقورة و مجزوم و ارضیه است و نیز از حروف خاکی است (برهان در کلمهٔ هفت حرف خاکی) در حساب جُمَّل نمایندهٔ عدد چهار و در حساب ترتیبی نمایندهٔ عدد ده است. و در نجوم و معماها علامت ستارهٔ عُطارد است و مشبه به قد کمانی و در کتب لغت و جغرافیا رمز است از «بلد». و در علم نجوم و تقویم رمز و نشانهٔ برج اسد است : نشان شیر در تقویم «دال» آمد از آن معنی هرآن عاشق که شد چون شیر، قد چون دال خم سازد. سنائی. و در کتب حدیث رمز است از ابی داود صاحب سنن. مخرج این حرف نوک زبان باشد نزدیک مخرج تاء. صاحب صحاح الفرس نویسد: گفته اند در پارسی کلمه ای نیست اول او دال غیر معجم مگر «درخش» و این سخن محل نظر است زیرا که درفش و دست و دستور و امثال آن بسیار آمده است به دال غیر معجم -انتهی. در خط متبع: در نیمهٔ دوم دال گویند در اصل الف بود خم کردند دال شد و باید که هر دو طرف او مساوی بود و مقدار سر او از آخر نگذرد والا باید که آخر او اندکی باریکتر بود و مقدار کشیدن او از آخر باید که بمقدار نیمه الف باشد و گویند او مرکب است از دو خط: یکی منکب و دیگری مسطح و دال را در محقق و ثلث تطریز کنند و طرف آخر او در ثلث مربع سازند چنانچه شبیه نون و در محقق این معنی نشاید و در نسخ باید که طرف اعلی و اسفل او مساوی یکدیگر باشند و در مقدار. (نفایس الفنون ص ۱۰). ابدالها: حرف «دال» در فارسی گاهی به «بای یک نقطه» تبدیل شود و یا بدل از آن آید، چون: دالان MMM بالان؛ به معنی دهلیزخانه. گاهی به «تای فوقانی»، چون: سغده MMM سخته. بدفوز MMM بتفوز. خاد MMM خات؛ به معنی غلیواژ. شواد MMM شوات؛ به معنی طائری که به فارسی چرز گویند. زردشت MMM زرتشت؛ نام پیغمبر ایرانی. گفتید MMM گفتیت. بیارید MMM بیاریت. آمیغدن MMM آمیختن. بدواز MMM بتواز. الفغدن MMM الفختن. زرد MMM زرت. دیرک MMM تیرک. دایه MMM تایه؛ به معنی حاضنه. کود MMM کوت. ریدک MMM ریتک؛ به معنی غلام. دگمه MMM تگمه. آدش MMM آتش. تود MMM توت. پرد MMM پرت. دشک MMM تشک. دلاغ MMM تلاغ. چفده MMM چفته : یکی چون درخت تهی چفده از بر یکی گردنی چون سپیدار دارد.ناصرخسرو. دیوار MMM تیفال. گرد MMM گرت. دوختن MMM توختن. آرد MMM آرت. دُنبک MMM تُنبک. دَکَل MMM تَکَل. کدخدای MMM کتخدای. بادنجان MMM باتنجان. شنبلید MMM شنبلیت. قاوود MMM قاووت. لِرد MMM لرت. و گاهی به «ث» چون: تود MMM توث. و گاهی به «ج»، چون: گرد MMM گرج؛ نام ولایتی. و گاهی به «چ»، چون: ماده خر MMM ماچه خر. ماده MMM ماچه. کودک MMM کوچک. و گاهی به «ذال معجمه»، چون: آدر MMM آذر. گدار MMM گذار. و گاهی به «زای معجمه»، چون: سرخ مرد MMM سرخ مرز. داد MMM زاد؛ به معنی سن، عمر. و به «شین معجمه»، چون: گوداب MMM گوشاب؛ نام آشی . و گاهی به «طاء»، چون: بادیه MMM باطیه. و گاهی به «گ»، چون: آوند MMM آونگ. استخوان رند MMM استخوان رنگ. دند MMM دنگ؛ به معنی فقیر. اورند MMM اورنگ. کرند MMM کرنگ؛ به معنی اسپ. کلند MMM کلنگ؛ (دست افزار معروف). و گاهی به «ل»، چون: دَغ MMM لَغ؛ به معنی زمین سخت و بی گیاه. و گاهی به «ن»، چون: گزیده MMM گزینه؛ به معنی منتخب و چیده و بر این قیاس: نموده MMM نمونه. و گاهی به «و»، چون: بید MMM بیو؛ به معنی کرمی که پشمینه را تباه کند. و گاهی به «هـ »، چون: تبرزد MMM تبرزه؛ نوعی از شکر سفید. زاغد MMM زاغه. و گاهی به «یای تحتانی»، چون: آذربادگان MMM آذربایگان؛ نام قسمتی از ایران. مادندر MMM مایندر؛ به معنی زن پدر. پادزهر MMM پای زهر. خدو MMM خیو. ماده MMM مایه. خود MMM خوی (مغفر): فریدون است پنداری به زیر درع و خوی اندر. دقیقی. حرف «دال» در تعریب: گاهی بدل «تاء» آید، چون: بد MMM بت (منتهی الارب ذیل بُد). بافد MMM بافت (شهری در کرمان، از منتهی الارب). مردار سنگ و مرتک (دال مردار) گاهی به «ذال» بدل شود، چون: نموده MMM نموذج. پالوده MMM فالوذج. استاد MMM استاذ. بیجاده MMM بیجاذق. چادر MMM شوذر. گاهی بدل به «طاء» گردد، چون: نَمَد MMM نمط. غنبید MMM قنبیط. حرف «دال» در عربی: گاهی به «تاء» بدل شود، چون: دفتر MMM تفتر. اجدماع MMM اجتماع. گاهی به «جیم» بدل شود، چون: اَبَد MMM اَبَج. گاهی به «ذال» بدل شود، چون: دَش MMM ذَش. گاهی به «زاء» بدل شود، چون: عُجالد MMM عجالز. گاهی به «طاء» بدل شود، چون: عجالد MMM عجالط. دَوَران MMM طوران. بدغ MMM بطغ. اجتلاد MMM اجتلاط. ادغم MMM اطخم. دبق MMM طبق. گاهی به «غین» بدل شود، چون: دَغر MMM طغر. ماذا ترید MMM ماذا تریغ. این حرف به بای یک نقطه تبدیل شود و یا بدل از آن آید چون، دالان و بالان، به معنی دهلیزخانه؛ و به تای فوقانی چون: سغده، سخته. بدفوز، بتفور. خاد، خات، به معنی غلیواز. شواد، شوات، به معنی طائری که به فارسی چرز گویند. زردشت، زرتشت، نام پیغمبر ایرانی. گفتید، گفتیت. بیارید، بیاریت. آمیغدن، آمیختن. پتواز، بدواز. الغفدن، الفختن. زرد، زرت. دیرک، تیرک. دایه، تایه به معنی حاضنه. کود، کوت. ریدک، ریتک (غلام). تگمه، دکمه. آدش، آتش. تود، توت. پرد، پرت. دشک، تشک. دلاغ، تلاغ. چفده، چفته : یکی چون درخت تهی چفده از بر یکی گردنی چون سپیدار دارد.ناصرخسرو. دیوار، تیفال. گرد، گرت. دوختن، توختن. آرد، آرت. دُنبک، تُنبک. دَکَل، تَکل. کدخدای، کتخدای. بادنجان، باتنجان. شنبلید، شنبلیت. قاوود، قاووت. لِرد، لِرت. و به «ث» چون: تود، توث؛ و به جیم چون گرد و گرج، نام ولایتی؛ و به «چ» چون ماده خر، ماچه خر. ماده، ماچه. کودک، کوچک؛ و به ذال معجمه چون: آدر، آذر. گدار، گذار؛ و به زای معجمه چون: سرخ مرد، سرخ مرز. داد، زاد به معنی سن، عمر؛ و به شین معجمه چون: گوداب، گوشاب، نام آشی ؛ و به طاء چون: بادیه، باطیه؛ و به گاف چون: آوند، آونگ. استخوان رند، استخوان رنگ. دند، دنگ (فقیر). اورند، اورنگ. کرند، گرنگ (اسپ). کلند، کلنگ، دست افزار معروف؛ و به لام چون: دَغ، لَغ، زمین سخت و بی گیاه؛ و به نون چون گزیده، گزینه، به معنی منتخب و چیده. و برین قیاس: نموده و نمونه؛ و به واو چون: بید، بیو، به معنی کرمی که پشمینه را تباه کند؛ و به هاء چون: تبرزد، تبرزه، نوعی از شکر سفید. زاغد، زاغه؛ و به یاء تحتانی چون: آذربادگان، آذربایگان، نام قسمتی از ایران. مادندر و مایندر، به معنی زن پدر. پادزهر، پای زهر. خدو، خیو. ماده، مایه. خود، خوی (مغفر): فریدون است پنداری بزیر درع و خوی اندر. دقیقی. در تعریب بدل تاء آید: بد؛ بت. (منتهی الارب ذیل بُد). بافد، بافت (شهری در کرمان) (از منتهی الارب): مردارسنگ و مرتک (دال مردار)؛ به ذال بدل شود چون: نموده، نموذج. پالوده، فالوذج. استاد، استاذ. بیجاده، بیجاذق. چادر، شوذر؛ و بدل به طاء گردد: نَمد، نمط. غنبید، قنبیط؛ و در عربی به تاء بَدل شود: دفتر، تفتر. اجدماع، اجتماع؛ و با جیم بدل شود: اَبد، ابج؛ و به ذال بدل شود: دَش، ذَش؛ و به زاء بدل شود: عُجالد و عجالز؛ و به طاء بدل شود، عجالد، عجالط. دَوَران، طوران. بدغ، بطغ. اجتلاد، اجتلاط. ادغم، اطخم. دبق، طبق؛ و به غین بدل شود چون: دَغر، طغر. ماذا ترید، ماذا تریغ. || در آخر افعال افادهٔ معنی حال کند چون: کند و زند و گذرد. و در آخر اسماء زایده آید چون: شفتالو و شفتالود؛ و پیرهن و پیرهند و نارون و ناروند. (غیاث) (آنندراج). || دال گاه بدل هاء وقف است احتزار ثقالت را چون: بدین، بدان، بدو، بدیشان، به جای به آن، به این، به او به ایشان. و یا اینکه بدل از همزه است یعنی در موقع لحوق باء به (او) و (آن) و (این) و (ایشان) و (اینان) و (آنان)، همزه تبدیل به دال شود: بدو. بدان. بدین. بدیشان. بدینان. بدانان. و تواند بود که زینت را باشد. || دال در کلمهٔ «بد» هنگام الحاق به لفظ «تر» حذف شود، بدتر (MMM بتر): خراسانیان گر نجستند دین بتر زین که خودشان گرفتی مگیر. ناصرخسرو. گاه تخفیف را حذف شود: رهاورد، رهاور. و در وزن شعر نیز: چون عرفات هشت خلد نه درت از مزینی. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان). || در زبان فارسی تفرقهٔ میان دال و ذال را قدما قاعده ای نهاده اند و برخی شاعران بنظم آورده چنانکه ظهیر فاریابی گوید: احفظ الفرق بین دال و ذال فهو رکن بالفارسیة معظم کل ما قبله سکون بلا وای فهو دال و غیره ذال معجم. و ابن یمین گوید: تعیین دال وذال که در مفردی بود ز الفاظ فارسی بشنو زانکه مبهم است حرف صحیح و ساکن اگر پیش از او بود دال است و هرچه هست جز این ذال معجم است . و عبدالرشید تتوی در لغت خود گوید: لیکن اصح آن است که در این دو مقام مهمله و معجمه هر دو خوانند، بلکه افصح پیش قدمای فرس مهمله است چنانکه الحال اهل ماوراءالنهر استعمال می کنند و مولانا شرف الدین علی در حلل مطرز گفته که در این دو موضع اهل فارس بذال معجمه خوانند و اهل ماوراءالنهر بدال مهمله، حتی لفظ گذشت و گذرد را نیز بدال مهمله استعمال کنند. و باز عبدالرشید در کلمهٔ آذر گوید: و در فرهنگ [ جهانگیری ] آمده که اردشیر زردشتی که در لغات فُرس ماهر بود و کتاب زند و پازند و استا نیکو میدانست هرگاه در خواندن زند به این لغت (یعنی لغت آذر) میرسید بضم دال مهمله میخواند و میگفت در کتاب زند و استا این لغات بذال معجمه نیامده و همچنین هر لغتی که در اول او لفظ آذر بود -انتهی. صاحب برهان قاطع گوید: تفرقهٔ میان دال و ذال از این رباعی که خواجه نصیر علیه الرحمه فرموده اند می توان کرد: آنانکه به فارسی سخن میرانند در معرض دال ذال را ننشانند ماقبل وی ار ساکن و جز وای بود دال است وگرنه ذال معجم خوانند. اما مولوی رعایت این فرق نکرده است چنانکه امروزه نیز این فرق از میان برخاسته. و نیز برهان آرد که دال مهمله یکی از دو علامت ماضی مفرد است (علامت دیگر آن تای فرشت باشد) چون: آمد. و نیز علامت مضارع باشد. چون: می آید و میرود... - انتهی.
[ دِ ] (با کسرهٔ ممتده) (صوت، ق) در تداول خانگی حرف تعجب است به معنی واقعاً؟ و آیا راست است؟ و آیا راستی چنین است؟ و آیا راستی چنین بود؟ || در تداول عوام حرف استفهام تعجبی انکاری است مانند دِهَه! || (در تداول عامه) چرا چنین کنی! || در تداول عوام. زود باش. چرا دیر کنی: دِ بیا. دِ برو. || آخر. پس: دِ بیا. دِ برو. دِ بنشین. دِ بخور، دِ یااللََّه. دِ هرّی. گفته ای گر بروم ترسم از این غصه بمیرم. دِ... م دِ... م. || در مثالهای زیرین و نظایر آن «دِ» علامت مداومت در عمل است : سر طناب را گرفت و دِ بکش. راه صحرا را پیش گرفت دِ برو. چوب را برداشت و دِ بزن. قاشق را برداشت و دِ بخور. کفشهایش را پاش کرد و دِ بدو. پولها را برداشت و دِ درّو (یا دِ ورمال). شمشیرش را کشید و دِ بکش. دِ بشین دِ بشین تا صبح شد.
[ دُ ] (حرف) از ایتالیائی دُ. هجایی بی معنی که آن را بمناسبت آوایش جانشین اوت در موسیقی کرده اند و آن اولین نُت گام موسیقی است.

کلمات هم‌قافیه با «د»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «د» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید