معنی خیلخانه
9 بازدید
[ خَ / خِ نَ / نِ ] (اِ مرکب) خاندان. دودمان. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء): سلطان... را که مستوفی بود هم در آن کوشک بفرمود گرفتن و چون هر دو را موقوف کردند بنه و خزانه و خیلخانه بغارتیدند. (راحةالصدور راوندی). و در سرای سلطان بجانب شرقی متاع تجار و رخت لشکریان بود جمله رجاله بغارتیدند و لشکری که بر جانب غزنی بودند جمله در سلاح رفته و صف کشیدند و خیلخانه نگاه می داشتند و سلطان در سرای سعدالدوله با ده پانزده نفر جاندار مانده بود. (راحة الصدور راوندی). لشکر قصد خیمهٔ مجدالملک کردند او بگریخت و در نوبتی سلطان آمد خیلخانهٔ او بغارتیدند و بسلطان پیغام دادند که او را بدست ما بازده. (راحةالصدور راوندی). همه ملک عجم خزانهٔ من در عرب مانده خیلخانهٔ من.نظامی. و آنکه را پادشه بیندازد کسش از خیلخانه ننوازد.سعدی.
کلمات همقافیه با «خیلخانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر