معنی خیط
5 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) رشته. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). ج، اخیاط و خیوط و خیوطة: صدهزاران خیط یک تو را نباشد قوتی چون بهم بربافتی اسفندیارش نگسلد. سعدی. تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع پس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم. سعدی. || تار عنکبوت مانندی که از هوا فرود آید در سختی گرما و نیست گردد. || هوا. || خلو میان دو چیز. || روشنی که تا بدان درآید. || گلهٔ شتر مرغ. || گروه ملخ. || (اِمص) درزیگری. || (مص) دوختن. منه: خاط الثوب خیطا و خیاطة. || رفتن مار بر زمین. منه: خاطت الحیة خیطاً. || گذشتن یک بار یا بسرعت گذشتن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خاط الیه خیطة.(ع اِ) گروه ملخ. خَیط. ج، خیطان. || گلهٔ شترمرغ. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خَیط. ج، خیطان. || دایرهٔ بر زمین کشیده. (یادداشت مؤلف).[ خِ ] (اِخ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز، واقع در ۵۸ هزارگزی جنوب خاوری اهواز و یک هزارگزی خاور راه خلف آباد به اهواز. آب آن از چاه و محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری راه در تابستان اتومبیل رو است. ساکنان از طایفهٔ زرگان معمرند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ خَ یَ ] (ع اِمص) درازی گردن. (منتهی الارب).[ خَ ] (اِخ) نام سلسلهٔ ستارگان خرد که بمیان حوتین جای دارند. (یادداشت مؤلف).[ خَ ] (اِخ) اطمی است از آن بنی اسود مشرف بر حرهٔ شرقی مسجد قبلتین. (منتهی الارب).[ خَ ] (اِخ) نام کوهی است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «خیط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یط» برای سرودن شعر