معنی خیزران

معنی خیزران

7 بازدید
[ خَ زُ / زَ ] (ع اِ) ریشه های دراز در زمین از درخت هندی و نی. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || نوعی از چوب و نی باشد که بخم شدن نشکند و از آن تازیانه سازند. (برهان قاطع). نوعی از نی هندی که بخم شدن نشکند و از آن تازیانه سازند. (ناظم الاطباء). درخت بید که بهندی بینت گویند. (غیاث اللغة). درخت خیزران از گندمیان و صنعتی از دسته ای غلات است که دارای ساقه های نازک و بلند و محکم می باشد. (از گیاه شناسی گل گلاب ص ۲۹۶). چوب مورد. چوب آس. بامبو. درختی است ریشه دار که از ریشه آن حصیر و جز آن بافند و از چوب آن عصا و جز آن سازند. (یادداشت مؤلف): درفشی پس پشت سالار روم نبشته بر او سرخ و پیروزه بوم همای از بر و خیزرانش قضیب نبشته بر او بر محب الصلیب.فردوسی. هندوان را آتش رخشنده روید شاخ رمح زنگیان را شوشهٔ زرین برآید خیزران. فرخی. گویی درخت باغ عدوی تو بوده است کاندر زمین شکفته شود شاخ خیزران. فرخی. مرغ نهاد آشیان بر سر شاخ چنار چون سپر خیزران بر سر مرد سوار. منوچهری. می زعفران خور ز دست بتی که گویی قضیبی است از خیزران. منوچهری. همه دشت او نوگل و خیزران کهی بر سرش بیشهٔ زعفران.اسدی. پر از خیزران بود و پر گاومیش.اسدی. پیچان و نوان نحیف و زردم گویی بمثل شاخ خیزرانم.مسعودسعد. ز بیم خامهٔ چون خیزران او شب و روز چو خیزران بود اندر تن عدو ستخوان. ازرقی. ای زرین نعل و آهنین سم وی سوسن گوش و خیزران دم. انوری (از شرفنامهٔ منیری). شاه چون خورشید و در کف جوزهر با کمند خیزران آمد برزم.خاقانی. در ید بیضای ثعبان از کمند خیزران خصم را ضیق النفس زان خیزران انگیخته. خاقانی. شد چهره زردش ارغوانی بالای خمیده خیزرانی.نظامی. || نیزه. || خلهٔ چوب که ملاحان بدان کشتی رانند. || دنبالهٔ کشتی. (منتهی الارب). ج، خیازر. - امثال: مثل خیزران بر خود پیچد.
[ خَ زُ ] (اِخ) مادر امام محمدتقی امام شیعیان: و رضا علیه السلام او را [ مادر امام محمدتقی را ] خیزران نام نهاده است. (تاریخ قم ص ۲۰۰).
[ خَ زُ ] (اِخ) مادر موسی الهادی خلیفهٔ عباسی است. (یادداشت مؤلف).
[ خَ زُ ] (اِخ) مکانی است بنزدیکی رصافهٔ بغداد. قبر امام ابوحنیفه و محمدبن اسحاق بدانجاست. (از معجم البلدان). - دارالخیزران؛ بنائی است بمکه که خیزران کنیز خلیفه آنرا ساخت. (از ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «خیزران»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید