معنی خیرهسری
7 بازدید
[ رَ / رِ سَ ] (حامص مرکب) تمرد. خودسری. گستاخی. (ناظم الاطباء): نشست از بر تخت کاوس کی به خیره سری مست نز جام می.فردوسی. آن نمایی که فرامرز ندانست نمود بدلیری و بتدبیر نه از خیره سری.فرخی. ز خیره سری برنهادی بسر. اسدی (گرشاسبنامه). نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد خیره سری را. ناصرخسرو. عقل چه همتای تست کز تو زند لاف عشق می نشناسد حریف خیره سری میکند. خاقانی. چند چو گل خیره سری ساختن سر بکلاه و کمر افراختن.نظامی.
کلمات همقافیه با «خیرهسری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر