معنی خویش را گم کردن
7 بازدید
[ خوی / خی گُ کَ دَ ] (مص مرکب) مغرور بودن. متکبر بودن. رتبت و حالت خود نشناختن. (آنندراج). پا از حد خود بیرون گذاردن. بحد و اندازهٔ خود واقف نبودن. حد خود ندانستن. بگذشتهٔ خود توجه نکردن : دیو از شکل سلیمان پای بر مسند گذاشت یافت چون نااهل دولت خویش را گم می کند. مخلص کاشی (از آنندراج). || مضطرب و سراسیمه شدن. (آنندراج). گیج شدن. دست و پای خود را گم کردن : خویش را از بیم چرخ کینه ور گم کرده ام دست و پا چون طفل از دست پدر گم کرده ام. ملامفیدبلخی (از آنندراج). عجب دوستی یافت از مایه اش از آن خویش را کرد گم سایه اش. محمدسعیداشرف (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «خویش را گم کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر