معنی خوکرده
6 بازدید
[ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) عادت کرده. (آنندراج). خوگیر. معتاد. (یادداشت بخط مؤلف): و با او ملازمتر و اندر او اثر کننده تر و تن او... و به آن خوکرده تر از هوا نیست. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). آن پروردهٔ نبوت و آن خو کردهٔ فتوت... آن سبق برده بصاحب صدری صدر سنت حسن بصری. (تذکرة الاولیاء عطار). احمد گفت چنین است که تو می گویی اما میترسم که اگر او را ببینم خوکردهٔ لطف او شوم بعد از آن طاقت فراق او ندارم. (تذکرة الاولیاء عطار). سخت است پس از جاه تحکم بردن خوکرده بناز جور مردم بردن.سعدی.
کلمات همقافیه با «خوکرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر