معنی خوه
6 بازدید
[ خوَهْ / خُهْ ] (فعل) مخفف خواه. (یادداشت مؤلف). خوهد. خواهد. خوهی. خواهی. خوهم. خواهم : پشت او خوه سیاه خواه سپید.سنائی. خط بمن انداخت و گفت خوه برو خوه نی کشت چراغ امید من بیکی پف.سوزنی. نی نی هوس است این همه اندر سر چاکر اینک دل و جانم تو خوهی ساز و خوهی سوز. سوزنی. خوه اسب وفا زین کن و زی مهر رهی تاز خوه تیغ جفا آخته کن کین رهی توز. سوزنی. گرمی بخوهی کشت چه امروز و چه فردا ور داد خوهی داد چه فردا و چه امروز. سوزنی. گفتم نخوهم که گفت خواهم اندر ره او هزار ره شعر.سوزنی. شد معلق دلم بخدمت او میخوهم تا شود معلق تر.سوزنی.[ خَ وْهْ ] (اِ) عرق که از انسان و دیگر حیوانات بیرون می آید. خوی. (ناظم الاطباء).(اِ) گیاهی که در میان گندم زار روید و گندم را زیان رساند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || خواهر. || اخت. (ناظم الاطباء).[ خَ وَ / وِ ] (اِمص) خبه. خفه. فشردگی گلو. (ناظم الاطباء). خَبَک. اخناق. (یادداشت مؤلف). || (ص) گلو فشرده. || (اِ) خدمتکار. نوکر. || درهٔ تنگ میان دو کوه یا دو تپه. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خوه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر