معنی خون چکاندن
6 بازدید
[ چَ / چِ دَ ] (مص مرکب) خون قطره قطره روان ساختن. موجب چکیدن خون شدن. خون بچکیدن واداشتن : زنهار که خون می چکد از گفتهٔ سعدی هر که اینهمه نشتر بخورد خون بچکاند. سعدی.
کلمات همقافیه با «خون چکاندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر