معنی خون افتادن
6 بازدید
[ اُ دَ ] (مص مرکب) خون جاری شدن. خون از محلی خارج شدن. بیرون آمدن خون. || قتل واقع شدن. قتل اتفاق افتادن. کشتار واقع شدن. || خون کسی از بین رفتن. چنانکه گویند واجب القصاص خونش افتاد؛ یعنی خونش هدر است و کشندهٔ او قصاص ندارد. (از آنندراج): چنین گویند کاین رسم نو افتاد که شیرین کشت و خون بر خسرو افتاد. میرخسرو (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «خون افتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر