معنی خون آمدن
7 بازدید
[ مَ دَ ] (مص مرکب) جاری شدن خون از موضعی. بیرون آمدن خون از محلی. (یادداشت مؤلف). خون برآمدن. (آنندراج): ما را که جراحتست خون آید درد تو چنم که فارغ از دردی.سعدی. چنان ناسور شد از عشق او داغم که چون میرم ز داغ لاله های تربتم تا حشر خون آید. وحشی جوشقانی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «خون آمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر