معنی خونگرفته
6 بازدید
[ گِ رِ تَ / تِ ] (ن مف مرکب) آنکه خون او را بفصد و حجامت گرفته اند. کسی که خون وی از تن بیرون شده باشد. || کسی که فتوای کشتن او را داده باشند. || مشرف بمرگ. (ناظم الاطباء). || آنکه او را حالی غیرعادی پس از قتل نفسی دست دهد. آنکه قتلی کرده و خار خار این قتل او را بوسواس اندازد. (یادداشت مؤلف). || آنکه قتلی کرده و آن قتل پاپیچ او شده باشد و بقتل رسد. خون گیرشده. (یادداشت مؤلف). || اجل گرفته. (آنندراج). اجل رسیده.
کلمات همقافیه با «خونگرفته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر