معنی خوش داشتن
7 بازدید
[ خوَشْ / خُشْ تَ ] (مص مرکب) نکو داشتن. خوب داشتن : به لطف خویش خدایا روان او خوش دار بدان حیات بکن زین حیات خرسندش. سعدی. پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار جواب دادی و گفتی میا خوشم بی تو. سعدی. خوش است این پسر وقتش از روزگار الهی همه وقت او خوش بدار.سعدی. - دل خوش داشتن با کسی؛ دل یکی کردن : ولیکن ترا با خود شریک کردم در ملک باید که مرا یار باشی و دل با من خوش داری که هیچ بدگوی میان ما راه نیابد. (تاریخ بخارای نرشخی).
کلمات همقافیه با «خوش داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر