معنی خوشیده
7 بازدید
[ دَ / دِ ] (ن مف / نف) خشک شده. خشکیده. (برهان قاطع): او مردی پیر است پایها خوشیده می گوید خوابی دیده ام می خواهم تا بگویم. (راحةالصدور راوندی). دوازده سال پای علی غلام خوشیده و در میان بازار چون کودکان بر زمین خیزیدی. (راحةالصدور راوندی). و چشمه ها را خوشیده می کردند و کشت از پی آن نقصان... (تاریخ قم). || پژمریده. (یادداشت مؤلف): درخت بدنیت خوشیده شاخ است شه نیکونیت را پی فراخ است.نظامی. شکوفه گاه شکفته ست و گاه خوشیده درخت گاه برهنه ست و گاه پوشیده.سعدی. - خوشیده لب؛ پژمرده لب. ذبلاء. اذبل.
کلمات همقافیه با «خوشیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر