معنی خوشیدن
7 بازدید
[ دَ ] (مص) خشکیدن. خشک شدن. (ناظم الاطباء): نشد هیچکس پیش جویا برون که رگشان بخوشید گویی ز خون.فردوسی. بفصل ربیع میان آن آبگیر همچون بحیرهٔ باز بخوشد. (فارسنامهٔ ابن بلخی). به کآبله را ز طفل پوشند تا خون بجوش را بخوشند.نظامی. || منقبض شدن. منقلص شدن. در هم کشیده شدن. ترکیدن از خشکی. (ناظم الاطباء). پژمریدن. (یادداشت مؤلف): ذنبه؛ خوشیدن لب از تشنگی. (منتهی الارب). || چین دار شدن. || فراهم آوردن. جمع کردن. || سوختن و برشته شدن. || مشغول شدن. || دوستی و مهربانی داشتن. || تهنیت گفتن به غربا. || خوب واقع شدن. || کام یافتن. || استهزاء کردن. || آوردن. || ذخیره کردن توشه. || تقلید درآوردن. || قدید کردن. (ناظم الاطباء). || لاغر شدن. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «خوشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر