معنی خوشنود
5 بازدید
[ خوَشْ / خُشْ ] (ص) قانع. راضی. خرسند. (ناظم الاطباء): بگیتی در از مرگ خوشنود کیست که فرجام کارش نداند که چیست.فردوسی. تو خواهی که من شاد و خوشنود باشم به سه بوسهٔ خشک در ماهیانی.فرخی. امیر گفت... من از وی خوشنودم و سزای آن کس که در باب وی سخنی محال گفت فرمودیم. (تاریخ بیهقی). رسول گفت با تنی درست و شادکامی و همه کارها بمراد و از سلطان معظم که بقاش باد و او را بزرگتر رکنی است خوشنود. (تاریخ بیهقی). و فرستادهٔ خدا از او خوشنود بود. (تاریخ بیهقی). و روزگاری داشت با راحت و آسانی و سپاهی و رعیت از وی خوشنود. (فارسنامهٔ ابن بلخی). خالق از وی بدو جهان خوشنود دعوت خلق را در او ایجاب.سوزنی. از جهان زو بوده ام خوشنود و بس.خاقانی. دو سال خدمت این بنده کردم و امروز ز بخت شاکر و از روزگار خوشنودم. ظهیر فاریابی. بدم گفتی و خرسندم جزاک اللََّه نکو گفتی سگم گفتی و خوشنودم عفاک اللََّه کرم کردی. سعدی. || خوشحال. شاد. مسرور. مشعوف. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خوشنود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر