معنی خوشنواز
6 بازدید
[ خوَشْ / خُشْ نَ ] (نف مرکب) خنیاگر. سازنده. (برهان قاطع). مطرب. موسیقی دان : چنین گفت کز شهر مازندران یکی خوش نوازم ز رامشگران.فردوسی.[ خوَشْ / خُشْ نَ ] (اِخ) نام پادشاهی که در غرجستان پادشاه بوده و با فیروز و هرمز پادشاه مخالف بوده و غدر کرده. (از انجمن آرای ناصری). نام والی هیتال. (از برهان قاطع). رجوع به ترجمهٔ فارسی ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ص ۲۹۴ شود: چهارم چو ناپاک دل خوشنواز که کم کرد ازین بوم و بر نام و ناز.فردوسی. اگرچه شود بخت او دیرساز چو شد بخت پیروز با خوشنواز.فردوسی.
کلمات همقافیه با «خوشنواز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر