معنی خوشرو
4 بازدید
[ خوَشْ / خُشْ رَ / رُو ] (نف مرکب) ستور نیک رونده. ستور نیک گام. (ناظم الاطباء): مرکبان دارم خوشرو که به راهم بکشند دلبران دارم خوشرو که بدیشان نگرم. فرخی. ره بر و شخ شکن و شاددل و تیزعنان خوشرو و سخت سم و پاک تن و جنگ آغاز. منوچهری. بارداری چون فلک خوشرو مه و خور در شکم وز دوسو چون مشرقین او را دو زندان دیده اند. خاقانی. سمندر چو پروانه آتشروست ولیک این کهن لنگ و آن خوشروست. نظامی. این بادپای خوشرو تازی نژاد فضل تا چند گاه باشد بر آخور حمیر. کمال الدین اسماعیل. || مطیع. غیرحرون. غیرسرکش : معلوم شود که اگرچه کرهٔ پارسیم حرون است مرکب تازیم خوشرو است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).[ خوَشْ / خُشْ ] (ص مرکب) زیبارو. خوش صورت. جمیل. || خوش خلق. خوش اخلاق. مقابل عبوس. طلق الوجه. بشاش. خندان.
کلمات همقافیه با «خوشرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر