معنی خوشحال
13 بازدید
[ خوَشْ / خُشْ ] (ص مرکب) شاد. باسرور. بی غم. مقابل بدحال. با وقت خوش. || بشاش. کامران. بختیار. شادمان. نیک بخت. (از ناظم الاطباء). مسرور (یادداشت مؤلف): من بهر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم.مولوی. اندوه فایده نمیکند خوشحال می باید بود. (انیس الطالبین). || (ق مرکب) در حال شادمانی و سرور. (ناظم الاطباء). شادان. (یادداشت مؤلف): به ذوق دریافت لقای شریف ایشان خوشحال میرفتم. (انیس الطالبین).
کلمات همقافیه با «خوشحال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر