معنی خوشتن
5 بازدید
[ خوَشْ / خُشْ تَ ] (ص مرکب) خوش بدن. نکوبدن. نیک بدن. نیک تن. خوش اندام: عبهره؛ زن تنک پوست سخت سپید آگنده گوشت نیکوروی خوش تن خوشخوی. غلام افلود؛ کودک برسیدگی رسیدهٔ خوش تن. عبهر؛ خوش تن از هر چیز. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «خوشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر