معنی خوست
6 بازدید
[ خوَسْتْ / خُسْتْ ] (ص) مانده. خسته. آزرده. مالیده. فرسوده. فرسوده شده. (ناظم الاطباء). - پای خوست؛ زمین یا چیزی که در زیر پای کوفته شده باشد. لگدمال شده. - چنگالخوست؛ هر چیزی را گویند که در هم مالیده باشند.[ خوَسْتْ / خُسْتْ / خو ] (اِ) جزیره و خشکی میان دریا. || راه کوفته شده. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء).[ خَ ] (اِخ) ناحیتی از نواحی اندرابه بطخارستان و از اعمال بلخ، آنرا یک قصبه و چهار درهٔ سبز و خرم و پردرخت است. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «خوست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر